همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1385
خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد
.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند
.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند
.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خود جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود
.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
.
و شش جفت دست داشته باشد
.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد
.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دستها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند
.
-
این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها
.

خداوند سری تکان داد و فرمود: بله
.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چکار می کنید،

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود: نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد .

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد
.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی
.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
.
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد: آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زنها واقعا" حیرت انگیزند.
زنها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را بدوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند .
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند
.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند
.
وقتی خوشحالند گریه می کنند
.
و وقتی عصبانی اند می خندند .
برای آنچه باور دارند می جنگند .
در مقابل بی عدالتی می ایستند
.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند .
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند
.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
.
بدون قید و شرط دوست می دارند
.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند
.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند
.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها میرانند، میپرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید .
قلب زن است که جهان را بچرخش در می آورد

زنها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می
تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زنها بیش از بچه بدنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زنها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند.

یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1385
سال نو مبارک

 

دو شنبه 29 اسفند ماه سال 1384

سلام به همه دوستان و همراهان همیشگیمون.حالتون چطوره دوستان خوبمون،خوبید؟بهاراومده،همه جا پر از شکوفه شده....

 درختا همه جونه زدن.سال جدید با قدمهایی آهسته داره از راه میرسه...همه جا جشنه.همه خوشحالن..آخه امشب سال تحویل میشه..

اول از همه آغاز سال 1385 رو به همتون تبریک میگیم و امیدواریم که سال جدید سرشار از اتفاقای خوب و خوش برای همتون مخصوصا برا ما و دوستای عاشقمون باشه. ایشاالله که همتون به آرزوهای قشنگتون برسید....ایشالله که هر کی عشقی داره امسال بهش برسه....بچه ها سر سفره هفت سین، لحظه تحویل سال ما رو یادتون نره..برا ما هم دعا کنین...

بعد از تبریک عید همینجا میخوایم اول فروردین ، اولین سالگرد وبلاگ دوستای  عزیزمون آزی و علی گلمون رو بهشون تبریک بگیم...ایشالا سالهای سال کنار هم بیاین و وب خوشگلتون رو آپدیت کنین...

چند وقتی بود که آپ نکرده بودیم...چند هفته پیش من و آقایی با هم رفتیم اردو و جاتون خالی کلی بهمون خوش گذشت....خیلی دلمون میخواست که زودتر آپ میکریمو خاطره اون روز فراموش نشدنی رو براتون میگفتیم....ولی به دلایلی نشد....از این به بعد رو میسپرم به آقایی که خاطره اون روز و کلا بعدش رو براتون تعریف کنه....

من آقاییم...راستش میخوام امروز جریان اردو رفتن خودم با خانومی جونم رو براتون تعریف کنم...راستش پنجشنبه هجدهم همین ماه بود که رفتیم...راستش یکی از آشناهامون یعنی آشنای یکی از دوستام دانشگاه ما قبول شده...همین راضیه خانوم که جدیدا وبلاگمون رو دیده و نظراش رو هم میتونید بیبنید...خلاصه باید ترم دوم یعنی از بهمن میومد دانشگاه...خلاصه من و خانومی با راضیه آشنا شدیمو کلی الآن دوستیم با هم...قرار بود که راضیه با همکلاسیاش و بعضی رشته های دیگه که اونا هم ترم اولی بودن برن اردو....خلاصه ما هم به فکرمون زد که همراهشون بریم اردو..البته اون موقع دقیقا همزمان با خونه تکونی خانومی اینا بود....خانومی و مامانش هم دست تنها بودن و خونه همش ریخت و پاش بود و به قول خوش دیوونه خونه قنبر بود....راضیه اولش که با خانومی صحبت کرده بود خانومی گفته بود نمیشه....آخه علاوه بر خونه تکونی مامان و باباش یه مدت بود که باز بهش گیر میدادن و اینا.....خلاصه خانومی هر جور بود کارای خونه رو تند و تند کمک مامانش انجام داد و هر جور بود اجازشو از خونوادش گرفت چون اونا هم با راضیه آشنا شده بودن...دیگه قرار شدصبح پنج شنبه بریم.تو اتوبوس  من آخر نشسته بودمو خانومی پیش راضیه جلو نشسته بود.اولا که یه سری راه رو چون بچه ها بلد نبودن مسیر رو اشتباه رفتیم که مجبور شدیم همون مسیر رو برگردیم.وقتی رسیدیم اونجا تقریبا آخرای گروه با هم سه تایی بالا میرفتیم.خلاصه رسیدیم.اونجا کلی حال داد.هم اینکه بعد دو هفته تونسته بودیم همدیگرو ببینیم و هم اولین اردوی مشترکمون بودش.یه سری که دوتایی رفته بودیم کنار رودخونه دیدم پسرا دارن میکنن دنبال هم و شیرجه میزنن تو آب و همدیگرو میندارن تو آب و خلاصه بگم طرف رو میکنن تو رودخونه و درش میارن...جاتون خالی اون صحنه رو میدیدین که همه خیس خالی از تو رود بلند میشدن و کلی بچه ها میخندیدن بهشون...منم کنار خانومی بودم واسه همین هیچکی طرف من نمیومد...فقط یکی از بچه ها که باهاش شوخی میکردم و مسئول گروه بود به خنده اومد طرف من که خانومی ضمانتم رو کرد و نذاشت منو بندازن تو رودخونه...خانومی به اون پسره گفت شما کاریش نداشته باشین من خودم بعدا خیسش میکنم و این کارو هم بعدش کرد.....اونجا همه دخترا و پسرا با هم یه بازی کردن که ما بهش میگیم گوجه همون که هر کی بسوزه وسط میشینه بقیه که دارن والیبال بازی میکنن میزننشون.منو خانومی هم بازی کردیم جاتون خالی کلی خندیدیم....یه سری هم خانومی با دخترا(دوستای راضیه که کلی با هم جور شده بودن)والیبال و وسطی بازی کرد..بعد ناهار خوردیمو ما سه تایی یعنی من و خانومی و راضیه با هم رفتیم کنار رودخونه....یه تیکه سنگ تخت پیدا کردیمو نشستیم کنار آب....جاتون خالی اونجا کلی فال حافظ گرفتیم و واسه خودمون تفسیر کردیم.بعدش یکی از دخترایی که همراهمون بودن داشت از تو رودخونه که آبش خیلی سرد بود رد میشد و هی ما بهش تیکه مینداختیمو اون تیکه مینداخت که یه لحظه خانومی یه ذره آب روش ریخت که اونم شروع کرد به خیس کردن ما که خانومی رفت عقبو منو اون داشتیم خیس میکردیم همو خانومی هم میخواست سنگ بندازه تو آب و اونو خیس کنه از دور ولی نمیدونم چرا این سنگا همشون کنار من میفتادنو منو خیس میکردن که البته بعدش فهمیدم که مخصوصا اینجوری کرده که هم من خیس شم هم اون دختره....خلاصه من از دو طرف خیس خالی شدم.بعدش راضیه رفتو منو خانومی دو تایی روی یه سنگ وسط رودخونه تو آفتاب نشستیم تا من خشک بشم.دو تایی تنها بودیمو داشتیم کلی کیف میکردیم که کسی نیست گیر بده و ما با خیال راحت کنار هم نشستیم.ولی چند نفری از طرف انجمن همراهمون اومده بودن که من نمیدونستم..مثل اینکه چند نفر آدم مسخره و عقده ای زیراب ما رو زده بودنو از منو خانومی فیلم گرفته بودن(البته فقط از پشت سر) که دوتایی کنار هم یه جایی نشسته بودیم و قرار بود که اینو به حراست نشون بدن که اون موقع یه ترم تعلیقی رو شاخش بود...خلاصه من متوجه شدمو کلی با این مسئول انجمن حرف زدم.باورتون نمیشه شاید سه ساعتی باهاش حرف زدم.حسابی مخشو زدمو باهاش رفیق شدم جوری که برگشتنی جا نبودو منو اون دوتایی روی یه صندلی نشسته بودیم.خلاصه این دفعه هم به خیر گذشت.اینم ماجرای اولین اردوی مشترکمون بود که کلی بهمون خوش گذشت.دیگه دوشنبه هم من آماده بودم که برم راه آهن که خانومی بهم زنگ زد و گفت که تو راه آهن منتظر منه.منم زودتر رفتم تا خانومی رو بیبنم.خلاصه منو خانومی یه کم چرخیدیمو بعدش دوباره برگشتیم راه آهن و منو خانومی با هم خداحافظی کردیم.الانم که من تهرانم.ایشاالله دو هفته دیگه برمیگرم پیش خانومم که دلم کلی براش تنگ شده.ایشالله قربون خنده های شیرینش برم من.خانومی جونم ، خانومم ، عزیز دلم ، خانوم بهتر از برگ گلم ، خیلی دوست دارم عزیز دلم.بدون تو میمیرم...

این گلا تقدیم به شما گلای مهربون که همیشه در همه حال باهامون هستین...

 

موفق باشید و همیشه عاشق...قربون همتون 

 

 خانومی وآقایی

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com