دو شنبه 29 اسفند ماه سال 1384
سلام به همه دوستان و همراهان همیشگیمون.حالتون چطوره دوستان خوبمون،خوبید؟بهاراومده،همه جا پر از شکوفه شده....

درختا همه جونه زدن.سال جدید با قدمهایی آهسته داره از راه میرسه...همه جا جشنه.همه خوشحالن..آخه امشب سال تحویل میشه..

اول از همه آغاز سال 1385 رو به همتون تبریک میگیم و امیدواریم که سال جدید سرشار از اتفاقای خوب و خوش برای همتون مخصوصا برا ما و دوستای عاشقمون باشه. ایشاالله که همتون به آرزوهای قشنگتون برسید....ایشالله که هر کی عشقی داره امسال بهش برسه....بچه ها سر سفره هفت سین، لحظه تحویل سال ما رو یادتون نره..برا ما هم دعا کنین...
بعد از تبریک عید همینجا میخوایم اول فروردین ، اولین سالگرد وبلاگ دوستای عزیزمون آزی و علی گلمون رو بهشون تبریک بگیم...ایشالا سالهای سال کنار هم بیاین و وب خوشگلتون رو آپدیت کنین...
چند وقتی بود که آپ نکرده بودیم...چند هفته پیش من و آقایی با هم رفتیم اردو و جاتون خالی کلی بهمون خوش گذشت....خیلی دلمون میخواست که زودتر آپ میکریمو خاطره اون روز فراموش نشدنی رو براتون میگفتیم....ولی به دلایلی نشد....از این به بعد رو میسپرم به آقایی که خاطره اون روز و کلا بعدش رو براتون تعریف کنه....
من آقاییم...راستش میخوام امروز جریان اردو رفتن خودم با خانومی جونم رو براتون تعریف کنم...راستش پنجشنبه هجدهم همین ماه بود که رفتیم...راستش یکی از آشناهامون یعنی آشنای یکی از دوستام دانشگاه ما قبول شده...همین راضیه خانوم که جدیدا وبلاگمون رو دیده و نظراش رو هم میتونید بیبنید...خلاصه باید ترم دوم یعنی از بهمن میومد دانشگاه...خلاصه من و خانومی با راضیه آشنا شدیمو کلی الآن دوستیم با هم...قرار بود که راضیه با همکلاسیاش و بعضی رشته های دیگه که اونا هم ترم اولی بودن برن اردو....خلاصه ما هم به فکرمون زد که همراهشون بریم اردو..البته اون موقع دقیقا همزمان با خونه تکونی خانومی اینا بود....خانومی و مامانش هم دست تنها بودن و خونه همش ریخت و پاش بود و به قول خوش دیوونه خونه قنبر بود....راضیه اولش که با خانومی صحبت کرده بود خانومی گفته بود نمیشه....آخه علاوه بر خونه تکونی مامان و باباش یه مدت بود که باز بهش گیر میدادن و اینا.....خلاصه خانومی هر جور بود کارای خونه رو تند و تند کمک مامانش انجام داد و هر جور بود اجازشو از خونوادش گرفت چون اونا هم با راضیه آشنا شده بودن...دیگه قرار شدصبح پنج شنبه بریم.تو اتوبوس من آخر نشسته بودمو خانومی پیش راضیه جلو نشسته بود.اولا که یه سری راه رو چون بچه ها بلد نبودن مسیر رو اشتباه رفتیم که مجبور شدیم همون مسیر رو برگردیم.وقتی رسیدیم اونجا تقریبا آخرای گروه با هم سه تایی بالا میرفتیم.خلاصه رسیدیم.اونجا کلی حال داد.هم اینکه بعد دو هفته تونسته بودیم همدیگرو ببینیم و هم اولین اردوی مشترکمون بودش.یه سری که دوتایی رفته بودیم کنار رودخونه دیدم پسرا دارن میکنن دنبال هم و شیرجه میزنن تو آب و همدیگرو میندارن تو آب و خلاصه بگم طرف رو میکنن تو رودخونه و درش میارن...جاتون خالی اون صحنه رو میدیدین که همه خیس خالی از تو رود بلند میشدن و کلی بچه ها میخندیدن بهشون...منم کنار خانومی بودم واسه همین هیچکی طرف من نمیومد...فقط یکی از بچه ها که باهاش شوخی میکردم و مسئول گروه بود به خنده اومد طرف من که خانومی ضمانتم رو کرد و نذاشت منو بندازن تو رودخونه...خانومی به اون پسره گفت شما کاریش نداشته باشین من خودم بعدا خیسش میکنم و این کارو هم بعدش کرد.....اونجا همه دخترا و پسرا با هم یه بازی کردن که ما بهش میگیم گوجه همون که هر کی بسوزه وسط میشینه بقیه که دارن والیبال بازی میکنن میزننشون.منو خانومی هم بازی کردیم جاتون خالی کلی خندیدیم....یه سری هم خانومی با دخترا(دوستای راضیه که کلی با هم جور شده بودن)والیبال و وسطی بازی کرد..بعد ناهار خوردیمو ما سه تایی یعنی من و خانومی و راضیه با هم رفتیم کنار رودخونه....یه تیکه سنگ تخت پیدا کردیمو نشستیم کنار آب....جاتون خالی اونجا کلی فال حافظ گرفتیم و واسه خودمون تفسیر کردیم.بعدش یکی از دخترایی که همراهمون بودن داشت از تو رودخونه که آبش خیلی سرد بود رد میشد و هی ما بهش تیکه مینداختیمو اون تیکه مینداخت که یه لحظه خانومی یه ذره آب روش ریخت که اونم شروع کرد به خیس کردن ما که خانومی رفت عقبو منو اون داشتیم خیس میکردیم همو خانومی هم میخواست سنگ بندازه تو آب و اونو خیس کنه از دور ولی نمیدونم چرا این سنگا همشون کنار من میفتادنو منو خیس میکردن که البته بعدش فهمیدم که مخصوصا اینجوری کرده که هم من خیس شم هم اون دختره....خلاصه من از دو طرف خیس خالی شدم.بعدش راضیه رفتو منو خانومی دو تایی روی یه سنگ وسط رودخونه تو آفتاب نشستیم تا من خشک بشم.دو تایی تنها بودیمو داشتیم کلی کیف میکردیم که کسی نیست گیر بده و ما با خیال راحت کنار هم نشستیم.ولی چند نفری از طرف انجمن همراهمون اومده بودن که من نمیدونستم..مثل اینکه چند نفر آدم مسخره و عقده ای زیراب ما رو زده بودنو از منو خانومی فیلم گرفته بودن(البته فقط از پشت سر) که دوتایی کنار هم یه جایی نشسته بودیم و قرار بود که اینو به حراست نشون بدن که اون موقع یه ترم تعلیقی رو شاخش بود...خلاصه من متوجه شدمو کلی با این مسئول انجمن حرف زدم.باورتون نمیشه شاید سه ساعتی باهاش حرف زدم.حسابی مخشو زدمو باهاش رفیق شدم جوری که برگشتنی جا نبودو منو اون دوتایی روی یه صندلی نشسته بودیم.خلاصه این دفعه هم به خیر گذشت.اینم ماجرای اولین اردوی مشترکمون بود که کلی بهمون خوش گذشت.دیگه دوشنبه هم من آماده بودم که برم راه آهن که خانومی بهم زنگ زد و گفت که تو راه آهن منتظر منه.منم زودتر رفتم تا خانومی رو بیبنم.خلاصه منو خانومی یه کم چرخیدیمو بعدش دوباره برگشتیم راه آهن و منو خانومی با هم خداحافظی کردیم.الانم که من تهرانم.ایشاالله دو هفته دیگه برمیگرم پیش خانومم که دلم کلی براش تنگ شده.ایشالله قربون خنده های شیرینش برم من.خانومی جونم ، خانومم ، عزیز دلم ، خانوم بهتر از برگ گلم ، خیلی دوست دارم عزیز دلم.بدون تو میمیرم...
این گلا تقدیم به شما گلای مهربون که همیشه در همه حال باهامون هستین...

موفق باشید و همیشه عاشق...قربون همتون
خانومی وآقایی |