تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا آقاییو بوس کن که صد سال زنده باشی 
سلام به همه بچه ها...سلام به خانومیه گلم...چطوری عزیز دلم؟؟
خوبی مهربونم؟؟راستش من میخواستم زودتر از اینا آپ کنم ولی نشد...چند روز پیش یعنی اول خرداد بزرگترین و مهمترین روز زندگیه من بودش...روزی که همه دنیام...عشقم...نفسم...همه کسم به دنیا اومدش و اون روز هیچ کسی فکرش رو هم نمیکرد که با به دنیا اومدنش زندگی من از این رو به اون رو میشه...وای که نمیدونید از این لطفی که خدا بیست سال پیش به من کرده چه قدر خوشحالم. دستت درد نکنه خدا جونم...واقعا که گل کاشتی...ازت میخوام که تا وقتی زنده هستم خانومیمو ازم نگیریش...یه وقت زودتر از من نبریش که من دق میکنمو میمیرم...امروزم پیش خانومی بودمو به خودشم گفتم که وقتی پیشش هستم یه احساس دلگرمیه خاصی میکنم.. فکر میکنم که یکی هستش که هوامو داره و پشتم بهش گرمه.. خدایا این دلگرمیه منو هیچ وقت ازم نگیر.اصلا دلگرمی و امید زندگیه هیچ عاشقی رو ازش نگیر...آمین
همونطور که خانومی گفت براش یه تولد کوچیک با چند تا از دوستامون گرفتیم که اصلا قابلش رو نداشت .ایشاالله سالهای بعدی از خجالتت درمیام خانومیه مهربونم...شرمنده دیگه بیشتر از این در توانم نبود... جاتون حسابی خالی بود بچهها...به امید روزی که همتون با عشقولیاتون بیاید و تولد خانومی رو جشن بگیریم...وای که چه فازی میده.. میترکونیم حسابی... بازم تولدتو بهت تبریک میگم عزیز دلم.ایشاالله که صدو بیست سال دیگه هم شاد و خوشحال زندگی کنی...
کسی که همه زندگیش تویی و قلبش برای تو میزنه....
آقاییه خود خود خودت تا همیشه....
سلام سلااااااااااااااااااااااااااام....وای خدایا ...من اینقدرخوشحالم که حد نداره.آخه امروز تولد من بود...راستش اصلا قرار نبود من آپ کنم...قرار بود آقایی آپ کنه که بنا به دلایلی نشد و نتونست و فعلا قرار شده من بیام و خاطره دیروز رو تعریف کنم تا آقایی هر وقت تونست بیاد و آپ کنه..احتمالا شاید فردا بتونه بیاد و آپ کنه.
امروز تولد من بود و آقایی هم قبلا همش میگفت که می خوام روز تولدت رو با هم باشیم. ضمن اینکه هفته پیش هم که تولد آقایی بود آقایی اومد و اون روز رو ۲تایی با هم جشن گرفتیم که جای همتون حسابی خالی بود و کلی بهمون خوش گذشت .بنا به دلایلی آقایی خیلی اصرار داشت که جشن تولد منو یه روز زودتر بگیره.خلاصه قرار شد که روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت یعنی ۱ روز زودتر جشن بگیریم.به ۴ نفر از دوستای مشترکمون هم گفتیم بیان تا دور هم باشیم. با دوستامون قرارمون رو واسه صبح ساعت ۱۰:۴۵ گذاشتیم و قرار شد آقایی و بچه ها بیان دنبال من کتابخونه تا بریم اون جایی که قرار بود بریم.آخه من واسه کنکور میرم اونجا درس میخونم.خلاصه صبح ساعت ۱۰:۲۵ بود..هنوز یه ۲۰ دقیقه ای مونده بود تا قرارمون..من داشتم درس میخوندم که یه دفعه دیدم یکی داره منو بلند صدا میکنه .رفتم بهش گفتم شما منو صدا زدین؟؟گفت آره...بیرون یکی منتظرتونه.منم خدایی اولش ترسیدم...آخه هنوز تا قرارمون یه ۲۰ دقیقه ای مونده بود و آقایی هم هر وقت که می اومد هیچ وقت داخل نمی اومد و شده باشه منتظر باشه نمی اومد منو صدا بزنه...یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بابا باشه؟ خلاصه وسایلمو برداشتم و رفتم بیرون که دیدم بعله کار کار آقایی شیطون بلای خودمه ولی تا دیدمش خیلی تعجب کردم...آخه تنهای تنها بود..بهش گفتم پس بچه ها کجان؟؟آقایی هم یه قیافه غمناکی گرفت و گفتش نیومدن... اگه بدونی چی شده؟من هم کلی ترسیدم که نکنه اتفاقی افتاده آقایی هم گفت بیا بریم تو راه برات میگم.خلاصه تاکسی گرفتیم و راه افتادیم به سمت اونجایی که قرار بود بریم...تو راه آقایی برام گفت که آره دیشب (ر.ض) دوست من و (م.ح) دوست آقایی که یه چند وقتیه از هم جدا شدن سر اینکه اگه اون یکی بیاد تولد اون نمیاد با هم دعواشون شده وبقیه هم گفتن ما نمیایم.خلاصه منم کلی دپرس که به خاطر من اینا با هم بحث کردنو اینا.خلاصه رسیدیم اونجا و رفتیم داخل.اون جایی که ما رفته بودیم یه جای سنتی بود و اتاق اتاق و خیلی خوشگل و تو هر اتاق هم چند تا تخت گذاشته بودن .تا اومدم که به آقایی بگم بریم جای همیشگیمون بشینیم که یه دفعه با دیدن یه صحنه خشکم زد....
مطمئنم حدس زدین من چی دیدم...آره درسته...۳تا از دوستای گلمون(ر.ض) و(م.ب) و (م.ی) اونجا با یه کیک بزرگ و کادو و این چیزا منتظر من بودن و اینا همشون فیلم بازی کرده بودن تا منو غافلگیر کنن..خدای من ....نمیتونم حال اون لحظمو براتون تعریف کنم که چه حالی شدم....اینقدر غافلگیر شده بودم که نمی تونستم حرف بزنم....بعده چند ثانیه فهمیدم اینا همش نقشه بوده...منم که کلی ذوق کرده بودم زدم زیر خنده...از اون ور هم آقایی کنار من غش غش می خندید و به بچه ها میگفت دیدین چه جوری فیلم بازی کردم و کشوندمش اینجا که چیزی نفهمه خلاصه ما رفتیم نشستیم و بچه ها کلی تبریک و این چیزا و منتظر (م.ح) شدیم که مثل اینکه تو راه بود و داشت می اومد پیش ما....نشستیم و کلی خوش و بش و اینا.راستی بذارین از کیکش براتون بگم که چه کیکی بود...یه کیک بزرگ شکلاتی که روش اول اسم من و آقایی بود و نوشته بود
Happy Birthday
زحمت کیک رو هم پسرا یعنی (م.ح) و (م.ی) کشیده بودن که همینجا از هر دوشون خیلی خیلی تشکر میکنم .ایشالا بتونم جبران کنم.
بعدش همینجور که میگفتیم و می خندیدیم منتظر(م.ح) بودیم که اونم هر چی میگشت آدرس اونجایی که ما بودیم رو پیدا نمی کرد..خلاصه بعد کلی راهنمایی و این چیزا (م.ح)اومد و جمعمون کامل شد.هممون آبمیوه سفارش دادیم که کلی سر این آبمیوه خوردن فیلم در آوردیم و خندیدیم...بعدش من و آقایی با هم شمعا رو فوت کردیم و کیک رو بریدیم و خوردیم.

بعدش هم کادوها رو بهم دادن.گلای عزیزم دست همتون درد نکنه..واقعا زحمت کشیدین...خیلی شرمندم کردین با اینهمه محبتتون.

از همه بیشتر گل مهربون و عزیز خودم..آقایی گلم شرمندم کرد با این همه محبت و کارایی که کرده بود برام.....نازگل خانومی ...الهی فدای اون قلب مهربونت بشم من...یه دنیا ممنونم عشق من.ای خدا این فرشته نازنینت رو هیچ وقت ازم نگیر.
یه ۲ ساعتی با هم بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت .بعدش بچه ها اومدن منو رسوندن کتابخونه و خودشون رفتن کلاس...خلاصه دیروز بهترین روز عمرم بود....بهترین و فراموش نشدنی ترین جشن تولدی بود که داشتم.بازم همینجا از دوستای گلمون خیلی خیلی ممنونم به خاطر زحمتایی که کشیدین..ایشالا بتونم جبران کنم.
آقایی گل من..نازنین من....با این کارت و اون لبخند قشنگت که دل آدمو آب میکنه دنیا رو به خانومیت دادی و اونو خیلی خیلی خوشحال کردی..خانومی تا عمر داره خاطره دیروز رو یادش میمونه ...آقایی گلم...خانومی بهت افتخار میکنه که همچین عشق نازنینی داره...همه دنیامی...
فدای تو خانومی خود خودت تا ابد
|