همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 تیر ماه سال 1385
بالاخره تابستونم اومدو ما رو جدا کرد!!!

سلام به همه بچه‌ها...خوبی؟خوشید؟سلامتید؟چه خبرا؟این چند وقته که نبودیم چه کارا کردید؟امیدوارم که بهتون حسابی خوش گذشته باشه...


سلام به خانومیه گلم...چطوری عزیز دلم؟؟؟خوبی مهربونم؟؟؟امیدوارم که خوب و خوش و خرم باشی.میدونم که الآن مشغول درس خوندن هستی.خسته نباشی عزیز دلم.بچه‌ها من الآن شهر خودمون هستم.یعنی دوشنبه راه افتادم و سه‌شنبه سیزده تیر خونه بودم.اه چه عددی واقعا که شومه!!!که منو از خانومیم جدا کرد.دلم براش تنگولیدهمخصوصا که این روزهای آخر هر روزپیشش میرفتمو چند ساعتی رو با هم بودیم...ااااااااااااااا...من خانومیمو میخوام


این روز آخریم دوشنبه رو میگم از ساعت یازده صبح تو پارک پیش عزیز دلم بودم.کلی با هم حرف زدیم.درباره همه چی هر جفتمون از اینکه باید اون روز میرفتم ناراحت بودیم.خانومی که بغضش گرفته بود.بهش گفتم گریه کن تا خالی بشی!  ولی گفتش که من عادت کردم بریزم تو خودم و جلوی خودش و گرفت. نزدیکای ظهر بود که یکی از دوستاشم اومد پیشمون.جاتون خالی خونه پیترا درست کرده بود و برامون آورده بود.خلاصه سه تایی تو پارک پیتراهارو خوردیمو کلی گفتیمو خندیدیمبعدش خواستیم بریم دستو صورتمون رو بشوریم.آخه خیلی گرم بود.یه کوزه بزرگ بود که چند تا شیر داشت.خلاصه خانومی رفت دستشو بشوره منم کنارش بودم که یه دفعه منو خیس کرد. خلاصه منم دنبالش دور کوزه میچرخیدم تا خیسش کنم.بعدش رفتیم کنار آبسرد کن که آب بخوریم که یه بطری آب پر کردمو رو جفتشون خالی کردم. نمیدونم یه لحظه چی شد که خانومی نشستو منم یه بطری پر رو سرش خالی کردم یک فازی داد!!!یه دفعه دوستش گفت قبول نیست شما خیس نشدید...من بدبختو نشوندنو یه لیدان آب پر کرد!!!ریخت تو یقم!!! قشنگ حرکت آب و رو کمرم احساس کردم!!خلاصه از آب بازی پشیمونم کردن...بعدش دوستش رفت یه جای دیگه و منو خانومی دوباره با هم تنها شدیم...من ساعت ۱۸:۱۵ بلیط داشتم و ساعت داشت ۳ میشد.دیگه باید خداحافظی میکردیم!!!خانومی این دفعه نتونست جلوی خودشو بگیره!! سرشو گذاشته بود روی سینه منو گریه میکردداشتم دیوونه میشدم. خلاصه کلی باهاش صحبت کردم.به دوستش که یه گوشه دیگه بود زنگ زدم که بیا کمک کنه خانومی رو ببریم!!!اونم اومد.صورت خانومی حسابی سیاه شده بود.بهش گفتم بلند شو بریم.داشت گریه میکرد هنوز.اونم با چه وضعیتی.بهش به شوخی گفتم ببین حسابی شلخته شدیا!!که یه دفعه همونطور که گریه میکرد گفت چیه؟شلخته دوست نداری؟یه جوری معصومانه گفت که داشتم دیوونه میشدم!!!نمیدونم چه جوری بگم احساسمو!!!اصلا یه حالت خاصی بود!یادش میفتم یه جوری میشم. میخام گریه کنمخلاصه به هر زحمتی بود خداحافظی کردیمو من اومدم و وسایلامو جمع کردمو راه افتادم به سمت شهرمون!!!ولی دلم هنوز همونجا پیش خانومم مونده!!!میخوام زودتر دوباره بتونم ببینمش...من عشقمو میخوام!!!!!!!!!!!!!!الآنم مشغول درس خوندن...جمعه که میاد کنکور داره. بچه‌ها تو رو خدا جون هر کسی که دوسش دارید براش دعا کنید!زحمتشو کشیده عزیزم...ایشاالله خدا کمکش کنه و قبول بشه...که میشهمنم به مامانم گفتم که براش دعا کنه..آخه دعاهاش حرف نداره


وای که چه قدر حرف زدم....کف کردم حسابی!!!شرمنده سرتون رو درد آوردم


امیدوارم که تابستون خوبی داشته باشید و ما رو فراموش نکنید...


خانومم امیدوارم که تو هم امتحانتو خوب بدیو خبرای خوبی بهم بدی.خیلی دوست دارم عزیز دلم..دیوونتم!!!میخوامت هوارتا!!!تا ابد عشق منی...


فدای اون خنده‌های قشنگت آقایی خودت تا ابد!!!!

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com