همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385
دومین سالگرد آشناییمون

سلام بچه‌ها!!!حالتون چطوره؟؟؟چه خبرا؟؟؟خوبید؟خوشید؟انشاالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشیدراستش من امروز اومدم که درباره یه چیزی بنویسم که سرنوشت من و عوض کردشاین اتفاق باعث شد که کل زندگیه من زیر و رو بشه!!!باعث شد که نگاه من به آینده عوض بشهخلاصه این اتفاق مهمترین اتفاق زندگیه من بوده!!!نمیدونید چه قدر خوشحالمد آخه شما نمیدونید که امروز چه روزیه تا دلیل خوشحال بودن من و بدونید!!!میخواید بهتون بگم تا بدونید؟اصلا میدونید چیه میخوام داد بزنم تا همه دنیا بفهمن که امروز روزیه که من عزیزترینم رو پیدا کردم...روزیه که من با یه فرشته آشنا شدم...یه فرشته که کل زندگیه من و از این رو به اون رو کردالهی قربونش برم من...امروز ۲۲ مرداد هستش...یه همچین روزی ۲ سال پیش بود که من خیلی اتفاقی تو اینترنت با خانومیم آشنا شدمهر وقت که یادش میفتم اصلا باورم  نمیشه!!!من اون موقع از ایدی خانومی خوشم اومد و خواستم که باهاش حرف بزنم و اولش هم فکر کردم که پسر هستش آخه ای دیش اسم کسی نبود... خدا رو شکر که اون موقع خدا باعث شد من از آی دی خانومی خوشم بیاد خدایا شکرت...و ۲ سال پیش همیچین روزی روز شانس من شد و من با خانومی تو اینترنت آشنا شدمو حالا سرنوشت ما رو تا اینجا رسوندهالهی قربونت برم خدا جون که باعث شدی من با خانومیم با خانومیه مهربونم با فرشته نازنینم آشنا شدم...خدایا شکرت...وای بچه‌ها نمیدونید من چه قدر خوشحالم...میخوام یه جوری خودمو خالی کنمولی ای کاش که این روز رو هم پیش خانومم بودم...اه...فکر کنم اولین بار که از اومدن تابستون و تعطیلی خوشحال نیستم چون این تابستون ما رو از هم جدا کردش برای چند وقتخانومی خودش میدونه که چه قدر دلم براش تنگ شده...به قول خودش اینقدر بی قراری میکنم این چند وقته که تابلوشدمالبته خدا جون ناشکری نمیکنما تا حالاشم کلی کمکمون کردی...دستت درد نکنه...اگه هوامونو نداشتی که الآن کلامون پس معرکه بودخلاصه خدا جون به خاطر همه چیز ازت ممنونم....خانومی جونم...عزیز دلم این روز رو بهت تبریک میگم...ایشاالله که صدمین سالگرد آشناییمون رو هم کنار همدیگه و با هم جشن بگیریم...ایشاالله

عزیز دلم این و بدون که خیلی دوست دارم...دیوونتم به خدا

بدون تو من هیچم!!!هیچ وقت تنهام نذار مهربونم!!!

دوستارهمیشگیه تو...آقاییه خودت تا ابد


گل من فدای اون خنده های قشنگت بشم من..عزیز دلم...مهربون من..منم امروز رو بهت تبریک میگم آقایی گلم...ایشالا که سالگرد ۱۰۰ سالگیمونو کنار هم جشن بگیریم..واقعا نمیدونم چی بگم ..آخه آقایی مهربونم اینقدر قشنگ نوشته که دلم نمیاد متن قشنگشو خراب کنم..ولی چون گلم ازم خواهش کرد که واسه امروز یه چیزی بنویسم منم گفتم چشم...تمام حرفهایی که آقایی گفته حرف دل منم هست البته از طرف من برای آقایی گلم.باورم نمیشه که ۲ سال گذشته!!انگار همین دیروز بودا...!!حس میکنم هر روز که میگذره بیشتر عاشق آقایی مهربونم میشم و بیشتر از روز قبل دوستش دارم....۲ سال پیش بود که خدای مهربونم بهترین نعمتش رو بهم داد وامروز هم دومین سالگرد آشناییمونه واز خدای مهربونم به خاطراین همه لطفی که بهمون کردی خیلی خیلی ممنونم....باور کنین اینقدر الان خوشحالم که نمیدونم چی باید بگم....

راستی توی پست قبلی گفته بودیم توی آپ بعدی ۲ تا خبر خوب داریم واستون...یکی از خبر ها همین سالگرد آشناییمون بود...خبر دوممون اینه که هفته دیگه اگه خدا بخواد و قسمت بشه من اینجام...!!

 

 

اگه خدا قسمت کنه هفته آینده سه شنبه ۳۱ مرداد من دارم با خانوادم میرم زیارت خونه خدا...میرم جایی که قطعه ای از بهشته..جایی که دل هر مسلمون پر میکشه برا رفتن و بودن در اونجا...مسجد النبی....مسجدالحرام...جایی که از الان دارم واسه دیدنش لحضه شماری میکنم...خدا جونم دلم داره پر میکشه تا لحضه ای که بتونم کعبه دوست داشتنی رو از نزدیک ببینم و محکم با تمام وجودم بگیرمش تو بغلم...باور کنین الان اشک تو چشمام جمع شده...نمیدونم تا اون روز زنده میمونم که بتونم به آرزوم برسم؟؟؟

اونجا که رفتم برای همتون دعا میکنم...بازم میگم..عزیز دلم خیلی دوستت دارم...من تا جون دارم هیچ وقت تنهات نمیذارم...تو هم منو تنها نذار مهربونم...همیشه تو قلبمی...

کسی که با تمام وجود دوستت داره خانومی خود خودت تا ابد...

 

پ.ن:راستی قسمت نظرات این پست بسته هست...خواستین نظر بذارین برا پست پایین بذارین..ممنونیم....

چهارشنبه 18 مرداد ماه سال 1385
روزت مبارک فدات شم

 به نام تک نوازنده گیتار عشق

سلام ..من خانومیم...اول از همه چیز تولد حضرت علی (ع) ،این روز قشنگ و عزیز رو به همتون مخصوصا به آقایی عزیزم..پاره تنم تبریک میگم...آقایی گلم...الهی فدای اون خنده های قشنگت برم روزت مبارک مهربونم....عمر من روزت مبارک...این گلای نیلوفر و سرخ قشنگ رو هم تقدیم میکنم به نازگل خودم که همه گلای دنیا در مقابل وجودش هیچن

اومدم از بابت دیر آپ کردنمون معذرت خواهی کنم...راستش تا 23 تیر درگیر کنکور بودم.اونم چه کنکوری..خدا نصیبتون نکنه...وحشتناک بود...خیلی سخت بود...اینو تنها من نمیگم....از هر کی پرسیدم میگه خیلی سخت بوده...من به خاطر آینده خودم و آقایی گلم سعی و تلاش خودمو کردم..سوالای امسال واقعا تخیلی بودن...فقط خدا میتونه کمکم کنه....خدا جون خودت دیدی که من تلاش خودمو کردم..کمکم کن...تو رو خدا خیلی برام دعا کنین...دعا کنین امسال قبول شم.بعد کنکور هم اتفاقاتی پیش اومد که نتونستیم آپ کنیم...از اینجا به بعد رو می سپرم به آقایی گل و مهربونم تا براتون تعریف کنه....از این به بعد رو آقایی مینویسه...


بچه‌ها یه جریان رو هم میخوام براتون تعریف کنم!!!راستش من تو تابستون تو یه کارخونه که قطعات ماشین تولید میکنه میرم برای کار تا اینکه یه چیزی یاد بگیرم و
فقط الکی درس نخونم .راستش قرار شده که خواهر خانومی با شوهرش شهر ما زندگی کنن.اینم از شانس خوب منه.خواهر کوچیکتره خانومی میخواست کنکور
دانشگاه آزاد بده که چون رشتشو شهر ما انتخاب کرده باید میومد اینجا برای کنکور...خلاصه قرار شد بیان اینجا پیش خواهر خانومی برای چند روز و خانومی هم که تازه از شر کنکور راحت شده بود هم همراهشون میومدش.قرار بود با قطار بیان و ۵شنبه صبح میرسیدن اینجا!!!خلاصه از شانس من زد و من مریض شدم و قرار
شد ۵شنبه سرکار نرمو بمونم خونه و برم دکتر.صبح توی جام بیدار بودم که یه دفعه یادم افتاد که امروز صبح خانومی میاد...منم منتظر بودم موقش بشه تا برم راه‌آهن و خانومیمو برای چند لحظه هم شده از دور ببینم...خلاصه صبح به بهونه دکتر رفتم بیرونو رفتم راه‌آهن...دیگه باید قطار میومد که رفتم کنار دری که مسافرا میومدن ازش بیرون از مامورش پرسیدم که این قطار کی میاد که گفت همینه!!!بعد یه دفعه یکی از پشتم هم همین سوال و پرسید برگشتم دیدم که خواهر بزرگ خانومیه.سلام کردم گفت تو اینجا چی کار میکنی؟؟گفتم همینجوری اومدم که گفت حالا برو زود قایم شو!!!بعدش خانومی اومدو من داشتم میدیدمش ولی اون منو ندید..آخه هم اینکه نمیدونست من اونجام و هم اینکه خواهرش یکم جلوتر از من وایستاده بود و خانومی تا خواهرشو دید اومد بغل خواهرشو اونو بوسید و دیدم که خواهرش جریانو یواشکی همینطور که میبوسیدش تو گوشش بهش گفت و منم دیدم که یه دفعه خانومی تعجب کرد و یواشکی به خواهرش میگه کوش؟کجاست؟؟؟ اخه فکر میکرد من سر کارم.بعد اونم یکم دوروبرشو نگاه کرد و منو دید.عزیزم کلی ذوق کرده بود.بعدا بهم گفت که اینقدر خوشحال شده بوده و غافلگیر که دلش می خواسته همونجا بپره بغل من.خلاصه سوار ماشین شدن و رفتن...منم رفتم دکتر و اومدم خونه...تازه رسیده بودم که یه دفعه خانومی زنگید گفت میخواد با ۲ تا خواهراش برن تا کارت کنکورخواهر کوچیکه رو بگیرن که گفت اگه منم میتونم برم باهاشون.خلاصه منم تند حاضر شدمو رفتم...با هم رفتیم بیرون و کارت خواهر کوچیکه رو گرفتیم..بعد 2تا خواهرای خانومی جلوتر راه میرفتن که من و خانومی راحت باشیم و بتونیم با هم حرف بزنیم..خلاصه من و خانومی یواشکی دست همو میگرفتیم و همینطور که راه میرفتیم و مغازه ها رو نگاه میکردیم حرف میزدیم و می خندیدیم.

البته وقتی خواهرای خانومی بر میگشتن طرف ما سریع دست همو ول میکردیم .آخه نمی خواستیم که تابلو کنیم ولی فکر کنم که خواهر بزرگه خانومی متوجه شد که ما دست همو گرفتیم ولی به روی خودش نیورد و از اولی که با هم بودیم همش میخندید و سر به سرمون میذاشت .بعضی وقتا هم من با خواهرای خانومی شوخی می کردم..جاتون خالی امامزاده هم رفتیمو زیارت کردیم.خانومی و خواهراش باید اونجا چادر سر میکردن که من کلی بهشون خندیدم آخه خیلی با مزه شده بودن مخصوصا خانومی.خانومی اون امامزاده رو خیلی دوست داره..قبلا همیشه بهم میگفت کاش میشد یه بار با هم میرفتیم این امامزاده. خلاصه بعدش برگشتیمو رفتیم پیش باجناق جون که تازه از سرکارش اومده بود.بعدش اونا میخواستن برن خونه و منم دیگه راه افتادم برم خونه..البته چون زیاد حالم خوب نبود و زیاد راه رفته بودم باز تب کرده بودم..خانومی هم همش نگران من بود..هی می پرسید آقایی تو رو خدا حالت خوبه؟؟؟و از این حرفها...قبل از این اصلا فکرشو نمیکردیم که موقعیت جور بشه تا همدیگرو ببینیم...ولی بازم خدا هوامونو داشت و باعث شد که همدیگرو راحت ببینیم ..راستش مریضیه من اول از تب و اینا شروع شد....اون 1 هفته ای هم که خانومی اونجا بود مریضیم روز به روزشدید تر شد و حالم هم بدتر...طوری که رفتم آزمایش خون و رادیولوژی ولی دکتر بهم میگفت نمیدونم دلیل اصلی مریضیت چیه!!!گفتش که احتمال میده که دستگاه گوارشیم عفونت کرده... حالم خیلی بد بود..طوری که تمام انرژیم رو انگار گرفتن و زود تبم میرفت بالا.. دیگه نتونستیم همو ببینیم و منم خونه نشین شدم.وقتی خانومی برگشت شهرشون بعد چند روزتازه مریضیم فهمیدم چی بود...میدونید مریضیه من چی بود؟؟..آبله مرغون!!!اونم تو این سن...الآن ۲ هفته‌ای گذشته...تازه داره جای جوشا خوب میشه.خانومی از وقتی که فهمید من آبله مرغون گرفتم داره دق میکنه...همش میگه کاش خودم پیشت بودم و ازت مراقبت میکردم تا زودتر خوب شی.همش میگه کاش اون روز به خاطر من نیومده بودی بیرون از خونه که حالت بدتر بشه..آخه اون روزی که خانومی رو دیدم و برگشتم خونه عصر اون روز حالم بدتر شد.الان شاید بگین خوب اون روز که با هم بودیم حتما ویروسش به خانومی هم سرایت کرده و اونم گرفته یا اگه حرف خانومی حقیقت پیدا میکرد و اون می اومد پرستاریت خانومی هم آبله مرغون میگرفت!!اینو بگم که خانومی وقتی بچه بوده گرفته و دیگه نمیگیره.راستش وقتی که شما دارین این متنو می خونین من مشهدم...

اونجا برای همتون دعا میکنم...شما هم ما رو فراموش نکنید و از دعای خوتون محروم نکنید...راستی چند تا خبر خوشحال کننده  و خیلی خوب هم براتون داریم که ایشالا تو آپ بعدی براتون میگیم...ممنونم از همتون.ببخشید از بابت پرحرفی.موفق باشید
 


قربون همتون اقایی 

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com