سلام..قرار بود که خاطرات سفرم رو تعریف کنم.البته چون زیاد میشه قسمت به قسمت مینویسم،دیگه بیشتر از این معطل نمیکنم،بریم سر خاطرات: قرار بود که ما یعنی من و خانوادم همراه چند تا از داییهام و مادربزرگهام وپدربزرگم و .....بریم سفر حج.بلیتمون برا روز 31 شهریور بود و پروازمون هم مستقیم مدینه بود..از طرف کاروان بهمون گفته بودن ساعت 2 همه فرودگاه باشن تا پاسپورتها و بلیطها رو بگیریم و ساکهامون رو تحویل بار بدیم...راستش اصلا باورم نمی شد که داریم میریم.همش فکر میکردم که اینا همش خوابه..خلاصه ما که حدود 19 نفر میشدیم رفتیم فرودگاه و بقیه فامیل هم اومده بودن بدرقمون.خلاصه تقریبا تا خداحافظی کردیم و رفتیم قسمت مخصوص حجاج یه نیم ساعتی طول کشید..موقع خدا حافظی همه گریه میکردن.نمیدونم اون لحظه چم شده بود...شدیدا گریم گرفته بود.. تو بغل عمم و دختر عمم تا میتونستم گریه کردم.اونا هم دسته کمی از من نداشتن...نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت؟؟ خوشحالم که دارم میرم جایی که همیشه آرزوی رفتنش رو داشتم یا اینکه نا راحتم از اینکه برا یه مدتی دارم ازآقاییم و خانوادم دور میشم...همونطور که گریه میکردم به دختر عمم گفتم که تو این مدتی که نیستم حواسش به آقایی من باشه و کلی سفارش آقاییمو کردم ،اونم گفت چشم حواسم بهش هست.اون موقع اصلا فکرش رو نمیکردم که تو این مدت بتونم از آقاییم خبر داشته باشم ..اونم مایی که هر روز به هر نحو که میشد از هم خبر میگرفتیم.خیلی برام سخت بود...از اونجا هم من نمیتونستم با آقایی تماس داشته باشم آخه 2دقیقه که از اونجا میخواستی زنگ بزنی3..4 برابر ایران خرج داشت و منم نداشتم.اگه من میخواستم تماس بگیرم حدودا باید یه 10...15تومنی شایدم بیشتر کنار میذاشتم واسه 5 دقیقه شایدم کمتر که بتونم با ایران صحبت کنم.گوشی هم اون موقع مال خودمو هنوز نداده بودن و باید اگه میشد مال مامانو کش میرفتم تا حداقل از طریق sms از آقاییم و نتایج کنکورم خبر بگیرم.آخه به دلم خورده بود وقتی ما مکه ایم نتیجه هامون رو اعلام میکنن.قبل رفتن با آقایی با هم قرار گذاشته بودیم که هر وقت نتایجو اعلام کردن نتیجمواز توی نت در بیاره و زود یا خودش یا از طریق دختر عمم بهم خبر بده.خلاصه ما رفتیم داخل فرودگاه حجاج و پاسپورتها و بلیطها و یه برگه دیگه به اسم بطّاقه(مجوز ورود و خروج به عربستان) رو بهمون تحویل دادن.مثل اینکه این بطاقه برا دولت عربستان خیلی مهم بود..چون بهمون خیلی تاکید میکردن که اگه گم شه یا پاره شه دولت عربستان از همون مدینه برتون میگردونه ایران و اجازه ورود رو نمیده حتی اگر تو پاسپورتتون ویزای عربستان صادر شده باشه!!!!!!!! از همون فرودگاه یکی از مادربزگهای من چون خیلی پیر بود همش گم میشد و ما هم این و اونور دنبالش میگشتیم.حدود 2 ساعت معطلی گفتن که سوارهواپیما بشیم.حالا اون بین بابا بزرگ من هم چون پیر بود همش پاسپورت وبلیطش رو گم میکرد وما هم هر دفعه که از یه بازرسی که میخواستیم رد شیم کلی سر این قضیه جوش میزدیم. خلاصه به هرمکافاتی بود سوار هواپیما شدیم و آماده پرواز و من هم همچنان در همون حالی بودم که قبلا گفتم...پرواز هم سعودی بود و تمام خدمش عرب بودن و اگه چیزی میخواستیم باید عربی یا انگلیسی بهشون میگفتیم..حالا ما جوونا میتونستیم منظورمونو برسونیم ولی این پیرمرد پیرزنهای کاروان که بلد نبودن اینقدر با مزه حرف میزدن که نگو...کلی همه میخندیدن..خودشون هم میخندیدن.منو خواهرام و داداشم و دامادمون و یکی از داییام رفتیم آخر هواپیما و روی آخرین صندلیها نشستیم.خلاصه ازبلندگو یه آقآی عرب اعلام کرد که هواپیما میخواد بلند شه وهمینطور که هواپیما داشت بلند میشد داشت یه سری آیه میخوند..اون لحظه که اون آیه ها رو که خوند تو دلم یه جوری شد...دیگه نمیتونستم خودمونگه دارم و اشکهام همینطور میریخت..برگشتم پشت سرمو که نگاه کردم دیدم خواهر بزرگم هم داره گریه میکنه و همه اشک تو چشماشون جمع شده...بعد چند دقیقه هممون آروم شدیم..حدود 3 ساعت پروازمون بود...تقریبا 7:30 شب بود که رسیدیم مدینه..هوا خیلی اونجا گرم بود.بعد رفتیم واسه بازرسی و کنترل پاسپورتها و بطّاقه...تقریبا 45 دقیقه تو فرودگاه مدینه معطل شدیم تا همه جمع شدن و سوار اتوبوسها شدیم و راه افتادیم سمت هتل.تو راه هرچی دنبال گلدسته های حرم پیغمبر میگشتم نمیتونستم ببینمشون....همینطور که از تو ماشین دنبال حرم میگشتم یه دفعه چشمم افتاد به گلدسته های قشنگ حرم.. نمیدونین اون لحظه چه حالی پیدا کردم...همینطور اشک میریختم.. اون موقع بود که باورم شد که اومدم مدینه پیش پیغمبر!تا قبلش باورم نمیشد که لیاقت داشته باشم تا بیام مدینه پابوس پیامبر ...تا رسیدیم هتل گریه کردم...حالا هتلمون کجا بود؟؟؟خدای من دقیقا روبه روی حرم!!!!!!!بلا تشبیه مثل این باشه شما این ور خیابون باشین حرم اون ور خیابون!رفتیم تو هتل و شام خوردیم و اتاقهامون رو تحویل گرفتیم.الان شاید بگین من اگه جای توبودم شامو بیخیال میشدمو اول میرفتم حرم....ما هم میخواستیم همچین کاری کنیم ولی رئیس کاروان بهمون گفت که تا شما ساکهاتون رو بذارین تو اتاقهاتون و بخواین برین در حرم رو میبندن و نمیذارن وارد مسجد بشین...مثل اینکه شبا ساعت خاصی در مسجدالنبی رو می بستن و نمیذاشتن کسی وارد شه واون ساعات برای شستشو و نظافت بود..گر چه اونجا خدمتکارها مرتبا در حال نظافت مسجد هستن..فقط میتونستیم بیرون روی صحن مسجد وایستیم.خلاصه شام خوردیم ورفتیم اتاقهامون رو تحویل گرفتیم.از شانس خوب ما اتاقهای ما پنجره هاش رو به مسجدالنبی باز میشد.از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.ساعت حدودا10:30 بود.روحانی کاروان بهمون گفته بود بعد تحویل اتاقهاتون بیاین پایین تا بریم داخل صحن و یه مقدار با موقعیت مسجد آشنا شیم و بعدش هم نمازعشامون رو اونجا بخونیم.رفتیم و وارد صحن شدیم...باورتون نمیشه که چقدر اونجا بزرگه و قشنگ و تمیز!!!!تمام سنگهای زیر پات همه گرانیت و از تمیزی برق میزنن و میتونی عکست رو توش ببینی مثل این عکسی که براتون گذاشتم اینجا...

24 ساعت دارن با ماشینهای مخصوص اونجا رو میشورن .اون سمتی که هتل ما اونجا بود ضلع جنوبی مسجد بود و تنها بدی که داشت این بود که درهایی که مخصوص ورود زنهاست در ضلع شمالی بودن یا در انتهای ضلعهای غربی و شرقی و مسجد هم فوق العاده بزرگ وما زنها باید کلی راه میرفتیم تا بتونیم وارد خود مسجد شیم.اینجا یه عکس کلی از مسجدالنبی براتون گذاشتم تا ببینین چقدر بزرگه اونجا!!!

اون سمتی که هتل ما اونجا بود واسه مردهارفت و آمدشون خیلی راحت بود..هم اینکه راحت 5دقیقه ای میرسیدن و هم اینکه میتونسن از باب جبرئیل و نساء و یکی دو در دیگه که خیلی صواب داره ازسون وارد مسجد شی وارد بشن..این درهایی که گفتم همشون فقط مخصوص مردها هست.ولی ما باید نیم ساعت راه میرفتیم اونم تو اون گرمای طاقت فرسای عربستان!!!هر وقت از در هتل میومدیم بیرون هنوز 3دقیقه نشده تمام بدن و لباس آدم خیس عرق میشد .طوری که مرتب از بدن آدم عرق میریزه و حرکتش رو رو بدنت کاملا حس میکنی ولی یه خوبی داشت اینکه اینهمه راه رو که میرفتیم میتونستیم از باب علی وارد شیم و باب علی فقط مخصوص زنهاست.تو این عکسی که براتون گذاشتم یه مقدار موقعیت مسجد معلوم میشه.این سمتی که تو عکس میبینین ضلع شرقی حرم هستش که پشت سرتون قبرستان بقیع قرار گرفته..نرده هایی که جلوتون میبینین و با فلش آبی مشخص شده محدوده صحن مسجد رو نشون میده.روبه روتون گنبد خضراء و حرم مطهر پیامبر و مسجدالنبی قدیم هست که با دایره مشخص کردم.سمت راست عکس از جایی که فلش زرد مشخص میکنه مسجد جدید شروع میشه و به سمت راست ادامه پیدا میکنه.

خلاصه حدود 30...40 نفر بودیم و همراه روحانی و مدیر کاروان راه افتادیم.رفتیم کنار قبرستان بقیع.اون موقع در قبرستان بسته بود،خود قبرستان بقیع با حدود30...40 پله از سطح زمین جدا میشد و دورش کاملا گرفته شده ،طوری که از پایین اصلا دید نداره.الان چند سالی هست که حتی راه پله ها رو هم میبندن که مردم نرن بالا تا حتی از پشت پنجره های بقیع زیارت کنن.زنها رو که به هیچ عنوان نمی ذارن وارد بقیع بشن،وقتی هم که میخوان پشت پنجره هاش واستن و زیارت بخونن اونم نمیذارن،هر روز ساعت خاصی اجازه میدن زنها برن زیارت که اونم از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر بود،یعنی اگه 6 میشد 6:01 دقیقه نمیذاشتن بری بالا زیارت!!بعضی وقتا یه مقدارزودتر از 6 هم نمیذاشتن کسی بره زیارت.خلاصه کلی این عربا اونجا اذیت میکردن زائرها رو،مخصوصا ایرانیها رو.کنار بقیع وایستادیم وزیارتنامه خوندیم،بعدش هم دسته جمعی وایستادیم و نمازمون رو به جماعت خوندیم و چون مسجد بسته بود ما هم برگشتیم هتل. روز بعد یه مقدار قبل اذان بیدار شدیم وداشتیم راه می افتادیم به سمت حرم که به نماز صبح برسیم که دیدیم صدای اذان بلند شد...همه افتاده بودن تو خودشون که به نماز نمیرسیم و اینا که بابا اینا گفتن این هنوز اذان اوله و برا اینه که مردم جمع شن برا نماز.بیست دقیقه دیگه دوباره اذان میگن و 5دقیقه بعدش نماز شروع میشه.خلاصه به موقع برا نماز رسیدیم.نماز رو به جماعت اونجا خوندیم.یه چیز جالب بگم براتون،عربها تو اذان اولشون برا نماز صبح به جای حی علی خیرالعمل میگن الصلاة خیرمن النوم یعنی نماز بهتر از خواب صبحه!به نظر من که جمله خیلی معنی دار و قشنگیه. از مسجدالنبی براتون بگم که قابل وصف نیست بس که قشنگه...سرتاسر ستونهای خیلی خیلی بلند و قشنگ داره،تمام مسجد بجز راهرو هایی که گذاشته بودن برا عبور مردم سر تا سر فرش شده بود که وسط همشون آرم پرچم عربستان بود.هر چی از قشنگی و فضای اونجا براتون بگم کم گفتم.آدم وقتی میره اونجا دلش میخواد یه گوشه بشینه وتا صبح با خدا و پیغمبر حرف بزنه ودرد دل کنه.اونجا نمازهای صبح و مغربشون خیلی طولانی هست،مثلا نماز صبح نیم ساعت یا بیشتر طول میکشه.وقت نماز هم اینقدر شلوغ میشه که جا گیر نمیاد،از کوچیک و بزرگ،از هر کشوری، از ایران،مصر،سوریه،اردن،لبنان،مالزی،فرانسه و ....،با هر مذهبی،شیعه،سنی همه تو صفهای مرتب کنار هم وایمیستن برا نماز حتی دختر بچه هایی که خیلی کوچیک بودن.خیلی صحنه قشنگیه.یه چیز دیگه،عربها اگر قرآن رو روی زمین روی سجادت بذاری خیلی ناراحت میشن،حتی بعضی وقتا عصبانی میشن و باهات دعوا هم میکنن،اونجا اگه میخوای قرآن رو بذاری گوشه ای و نماز یا دعا بخونی حتما باید از این زیر قرآنی ها هستش از اونا برداری و قرآن رو بذاری اونجا یا باید بری بذاریش تو قفسه مخصوص قرآنها.متاسفانه از داخل مسجدالنبی عکس گیر نیاوردم که براتون بذارم تا اون همه عظمت رو ببینین.داخل هم که دوربین ممنوع بود ببریم که سر همین قظایا داشتیم که بعدا براتون میگم.
بچه ها دیگه خسته شدم بس که نوشتم...بقیش باشه برا بعد.راستی ببخشید که طولانی شده آخه میخوام زودتر تموم کنم خاطراتو و بشینم بخونم واسه کنکور.اگه با زیاد حرف زدنم حوصلتونو سر بردم معذرت میخوام.نظر یادتون نره ها..فعلا بای |