همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385
ولنتـــــــــاین مبـــــــــارک خوشـــــــگلم

 

تقدیـــــــم به امیــــــــد زندگــــــی ام 

 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه 
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته 
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی اغوشت جا میگرفت

 وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد


وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند

ولـنتـــــــــــــاین مبـــــــــــــارک عشـــــــــق مـــــــن

اگه میتونستم همه خیابونا رو پر ماشین میکردم

تا وقتی میخواییم از خیابون رد شیم دستمو بگیری.

همه زمینا رو پر برف میکردم

تا واسه اینکه سرما نخوری خودتو بهم بچسبونی و بازومو بگیری.

هر شب بارون میباوندم

تا بریم یه گوشه ای زیر یه سر پناه بشینیم و حرف بزنیم .

عقب همه تاکسی ها رو پر مسافر میکردم

تا مجبور بشیم دو تایی جلو بشینیم .

خیلی دوستـــــــــــــــــت دارم

میدونی چقدر دوستــــــــــــــــــــــت دارم؟

 به تعداد تارای موی سرت ضرب در تعداد نفسهایی که تا آخر عمرت میکشی

 به علاوه تعداد  هرچی ستاره تو آسمونه عزیزه دلـــــــــــــــــــــــــــــــــم

آقایی من...نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده...هنوز ۱هفته نشده که از پیشت اومدم ولی دلم یه ذره شده واسه او خنده های شیرینت..واسه اون نگاه مهربونت...فکر نمیکردم که قبل شروع کلاسهام بازم بتونم ببینمت ولی خدا اینقدر دوستمون داره که همه چی رو داره جور میکنه...امروز دارم میام پیشت باز...همین دیروز از دانشگاه برگشتیم با بچه ها...گرچه این ۲ روزه تو دانشگاه برا ثبت نام  خیلی خیلی اذیتمون کردن و مجبور شدیم با دوستام بدون هیچ وسیله ای شب اونجا بمونیم ولی خدا رو شکر میکنم که حداقل خونه رو زودتر اجاره کرده بودیم و یه جا واسه خواب داشتیم..اگه جایی نداشتیم باید شب برمیگشتیم شهرمون و دوباره صبح زود باید میرفتیم دانشگاه...۳ ساعت راهه تا اونجا...از مردم اون شهر بـــــــــــــــدم میاد...از همون روز اول ثبت نام بدجنسیهاشون که همه جا معروفه شروع شد..فکر نمی کردم اینقدر بدجنس باشن که بقیه میگفتن...یارو واستاده با خنده با اون چشاش که بگم خدا چیکارشون کنه ما رو نگاه میکنه بعد باید کلی التماس و خواهش بهشون میکردی تا کارت رو راه مینداختن اونم با هزار منت...خوششون می اومد ما بهشون التماس کنیم...برام دعا کن..این ترم یه عالمه درسهام سخته...از ۳سه شنبه هم کلاسهام شروع میشه...احتمالا دوشنبه وسایلمو ببرم اونجا..باید همش بخونیم..همه درسهامون هم ۳واحدی...

آقایی من الان که واست اس ام اس دادم و جریان بابایی رو بهم گفتی خیلی ناراحت شدم...آخه دیروز بعد عمل این پرستارا حواسشون کجا بود آخه؟؟چقدر این پرستارا بی مسئولیت شدن تازگی ها...اگه بعد عمل بابایی رو درست خوابونده بودن اینجوری نمیشد...برا بابایی خیلی خیلی دعا کردم و بازم می کنم...ناراحت نباش گلم..ایشالا که چیزی نمیشه و دیگه نیاز نمیشه دوباره عملش کنن....دعا میکنم که چشای بابایی زود زود خوب شه و دیگه نیاز نباشه هر چند وقت یه بار عمل کنه و اینهمه درد بکشه.باید قوی باشی و به بابایی روحیه بدی...مطمئن باش خدا هم کمک میکنه.

وااایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی یعنی من فردا صبح میبینمت؟؟؟کاش زودتر صبح بشه ...اون هفته که تهران با هم بودیم خیلی خیلی بهم خوش گذشت.واااااایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چقدر خوب بود..همش بیرون بودیم ۲تایی.روزی که واسه آزمایش من رفتیم..بعد آزمایش هم رفتیم پارک ساعی که روبه رو آزمایشگاه بود..رفتیم یه دور تو پارک زدیم و بعدش من ازت خواستم بریم پارک ملت چون تا اون موقع نرفته بودم...بعد ۲تایی رفتیم اونجا...کلی خندیدیم...یادته؟؟یادته اون روز که قرار بود مهمون پسر عمت باشیم کلی پیاده رفتیم تا واسه تولدش کادو بخریم؟بعد بارون می اومد رفتیم تو پارک و منتظر پسر عمه بودیم...باد می اومد..به بدبختی یه جای خشک گیر آوردیم و نشستیم..منم عین بید میلرزیدم و تو گرفته بودیم تو بغلت تا باد زیاد بهم نخوره...فرداشم من سرما خوردم و بردیم دکتر...گلـــــــــــــــم عشقــــــــــم..نفســــــــــــــم...یه عالمه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

راستی گلی هدیه والنتاینتو هم که قبل رفتنت بهت داده بودم..یه دفترچه خاطرات..یادته؟؟حالا نمیدونم ازش خوشت اومده یا نه ...یادت نره ها توش برام بنویسیااا.این گلا هم برا نازدونه خودم که عاشقشـــــــــــــم

قول بده همیشه باهام بمونی...اگه یه روز ترکم کنی میمیرما... بدون تو نمی تونم زندگی کنم

از راه دور اون روی ماهتو میبوسم..بازم ولنتاین همگی مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک

دیونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــۀ تو خانومی خودت

چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385
قبولیه خانومیم!!

سلام...سلام صدتا سلام به دوستای خوبو گلمون...چطورید؟ایشاالله که همتون شادو سلامت باشید!سلام به خانومی گل و مهربونم!خوبی خانومم؟اول از همه ماه محرم و شهادت امام حسین رو به همتون تسلیت میگمدیروز عاشورا بود!!!برای ما هم تو عزاداریاتون دعا کردید؟چند وقتی بود که آپ نکرده بودیم..شرمنده من که وقت امتحانام بود...خانومی هم این دفعه نوبتش نبود که آپ کنه!نوبت من بودش واسه همین دیر شدخدا رو شکر و گوش شیطون کر این دفعه هم خبرای خوب داریم واسه گفتن!!

همونطور که احتمالا بیشترتون فهمیدید خانومیم کنکور کارشناسی و قبول شدشدیگه الآن واسه خودش خانوم مهندس شده قربونش برموای بچه‌ها نمیدونید وقتی که اینو فهمیدیم چقدر خوشحال شدیمخانومی که کلی ذوق کرده بود منم از ذوق کردن اون داشتم کیف میکردمبا قبول شدن خانومی کلی از مشکلاتمون حل میشد!!!اولیش این بود که خانومی سر قضیه کنکور خیلی اضطراب داشت و خیلی از مریضیش به خاطر همین اضطرابش بود و یه سری مشکل براش پیش اومده بود...خدارو شکر قبول شد و دیگه راحت شدیمهم اینکه اینطوری میتونه یه مدتی دورتر از خونه باشه و یه مقدار آزادتر باشه و دیگه مجبور نباشه هی تو خونه بمونه و دل کوچیک و نازش بگیرهاگرم قبول نمیشد باید میموند خونه و اون موقع دیگه نمیدونستیم با خواستگاراش باید چی کار کنیمخدایا شکرت!!!این گل نرگس قشنگم واسه خانومیم به خاطر قبولیش.البته یه گل دیگه میخواستم بهت بدم که پیدا نکردم عکسشو!!! 

یه خبر دیگه اینکه احتمالا خانومی هفته دیگه شنبه خانومی با خواهر کوچیکش که الآن خونه اوناس بیان تهران...وای اگه بشه چی میشه!من که دارم از خوشحالی ذوق مرگ میشم

الآن خواهر بزرگشو شوهرش هم اونجا هستش خلاصه جمعشون جمعه و فقط جای من خالیه اونجاایشالله این دفعه بتونیم دوستامونو ببینیم!اون دفعه که من نتونستم شایا رو ببینم!آخه باید میرفتم دانشگاه چون امتحان داشتم!الآنم که تعطیلیه بین دو ترم هستش و منم اومدم تهران البته چند روزی بیشتر موندم تا بتونم خانومیمو ببینم بعدش بیام خانومی هم تو اون چند روز کلی گریه کردآخه همون روزی که قرار بود من از تهران برگردم شهر خانومی اون میخواست بره واسه ثبت نام دانشگاه و احتمالا باید همونجا میموندشو تا یه ماه بعدشم نمیومد یعنی تقریبا دو ماه نمیتونستیم ببینیم همدیگرو!

ولی خدارو شکر الآن داره جور میشه که خانومی بیاد تهران یه هفته اینجا باشه!اینجا خیلی راحتتریم و خیلی بیشتر بهمون خوش میگذره آخه دیگه کسی نیست که بخواد بشناستمون و بهمون گیر بدن!حالا این دفعه به خواهر کوچیکه قول دادم که ببرمش امامزاده داوود که اگه هوا خوب باشه و جور بشه میریمدیگه نمیدونم چی بگم فقط مونده پنج تا اعتراف واسه بازیه شب یلدا!البته یه کم دیر شده ولی بازم اشکالی ندارهاینم اعترافهایم من:

۱-راستش من یه کم آدم ترسویی هستم و از انجام دادن بعضی کارا میترسم!مثلا میترسم از یه جای مرتفع مثل دیوار یا درخت بالا برم!یا مثلا از وسیله‌های تو شهربازی غیر از ترن‌هواییش و اون چرخ‌فلک بزرگش میترسم!ولی خانومی اصلا نمیترسه مثلا راحت از درخت نخل میره بالا!اصولا دخترا تو این چیزا شجاعتر از پسرا هستن!

۲-من یه آدم خجالتی هستم!البته الآن خیلی بهتر شدم!اگر خانومی بخونه میگه آره جون عمت خیلی خجالتی هستیالبته سریع میتونم با بقیه خودمونی بشمو ارتباط برقرار کنم و به قول خانومی خوب مخ میزنمفقط توی اون برخوردهای اول یه مقدار خجالت میکشمکلا تو مخ زدن خیلی واردم منظور مخ دخترا نیستا کلا همه!!و خیلی خوبم میتونم فیلم بازی کنم و کاری کنم که طرفم یه چیزی رو راحت باور کنه!یادته خانومی اون دفعه تو فست فوت مامیم زنگید چه فیلمی واسش بازی کردم!خدا بهت رحم کنه!

۳-من در حالی که یه پسر احساساتی هستم ولی همیشه منطقی هستم و سعی میکنم روی فکرم تصمیم بگیرم تا احساساتم!نقشه اینو که خانومی این دفعه چطوری بیاد تهران رو هم من کشیدمکلا وقتی مشکلی پیش میاد از فکرم خوب استفاده میکنم و خیلی از دوستام هم هر وقتی مشکلی دارن با من مشورت میکنن خواهر کوچیکه خانومی هم همیشه باهام مشورت میکنه و میگه که تو خیلی منطقی هستی و الآنم سر یه قضیه‌ای دارم رو مخش کار میکنم و مخشو میزنم که تا حدود زیادی موفق شدم.مگه نه خانومی؟

۴ـمن یه آدم خونسرد هستم و کلا وقتی مشکلی پیش میاد خوب میتونم اعصاب خودمو کنترل کنم و خونسردیمو حفظ کنم!راستش از آدمیایی که تا کوچکترین مشکلی پیش میاد قاطی میکننو هی میگن اعصابمون خورده بدم میاد!از کسایی که همیشه پایه هستن و وقتی که یه کاری میخوای بکنی با کلی ذوق بهت ضد حال نمیزنن خوشم میاد!خانومیم همیشه پایس و هیچوقت ضدحال نمیزنه

۵-من یه کسی هستم که همیشه به آینده امیدوارم و سعی میکنم که به همه هم امیدواری بدم!به قول معروف هی نیمه پر لیوان و میبینماز آدمای نا امید که هی اه و ناله میکنن و فکر میکنن بدبختترین آدم رو زمین هستن بدم میاد!راستش بچه هم خیلی دوست دارم!همیشه دوست داشتم دوتا بچه داشته باشم یه دختر یه پسرالبته خانومی میگه یکیشم زیاده ولی من بالآخره مخشو میزنمالبته این بستگی به شرایط زندگیمون داره شاید همون یکیشم نبود کسی چه میدونه!

خوب دیگه خیلی حرف زدم!ایشالله همیشه شادو سلامت باشید!هفته دیگه میبینمت خانومیه گلم.خیلی دوست دارم خوشگلمموفق باشد...مخلص همتون آقایی

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com