همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 24 فروردین ماه سال 1386
سال نو +قرار وبلاگی

سلام ....,وای وای ..نزنین..اومدم خوب...شرمنده که خیلی دیر آپ میکنم.

سال نو همگی مبارک

ایشالا امسال رو با خوشی شروع کرده باشین و تا آخرش  شاد و سلامت باشین.راستی سال تحویل ما رو هم یادتون بود یا نه؟؟؟برامون دعا کنین که زودتر کار منو آقایی درست شه و برا همیشه مال هم شیم و خیالمون راحت شه .آپ این دفعه خیلی زیاد شده..میدونم حوصلتون سر میره ..ولی تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد که باید بگم..راستش قبل سال جدید 8 اسفند تولد 2سالگی وبلاگمون بود که من میخواستم آپ کنم ولی سرور بلاگ اسکای به خاطر انتقال و این چیزا قات زده بودو و اصلا برام وب باز نمیشد..نه تنها وب خودم وب هیچ کدوم از دوستام رو باز نمیکرد.منم آدرس سایت خیلیهاتونو حفظ نیستم و چون همه آدرسا تو وبم بودن نمیتونستم بیام وبلاگای خوشگلتون رو بخونم...اونایی هم که توی بلاگ اسکای نبودن رو پستهاشون رو میخوندم ولی چون درگیر خونه تکونی و این حرفها بودیم نمیتونستم کامنت بذارم..به هر حال شرمنده .
سال تحویل امسال خوب بود فقط تنها بدیش این بود که آقاییم ازم فرسنگها دور بود ...اینقدر دلم میخواست که موقع سال تحویل آقاییم کنارم  نشسته بودمو دعای سال تحویل رو دست تو دست هم و با هم میخوندیم

 یا مقلب القلوب والبصار

یا مدبرالیل والنهار

یا محول الحول و الحوال

حول حالنا الا احسن الحال

وقتی که تلویزیون داشت دعای سال تحویل رو میذاشت بغض گلومو گرفته بود و چشام پر اشک شده بودخیلی خواستم خودمو کنترل کنم ولی نشد....تا تلویزیون اعلام کرد آغاز سال ۱۳۸۶ بغضم ترکید و آروم شروع کردم گریه کردن..نمیدونین اون لحظه چه حالی داشتم....فقط اونایی که از عشقشون دورن میتونن درک کنن من چی میگم....
آقایی منم قربونش برم امسال سال تحویل خواب بوده..آخی نازییییییییییییی..ولی من امکان نداره هیچ وقت سال تحویل بیدار نباشم...گلم هم تقصیری نداره ها..تو خونشون به جز مامانش  که دختری نیست که..شورو شوق ندارن..تازه گلم حتی نمیدونسته سال تحویل ساعت چنده!!!!!!!!!!ولی چیدن سفره هفت سین  تو خونه ما هر سال بر عهده ما دختراست...کسی اجبارمون نمیکنه ها خودمون دوست داریم.......هر سال هم کلی ایده میدیم واسه سفره که خوشگل تر بشه...واااااااااای که چفدر کیف میده!!!!!!!!امسال هم یه سفره انداختیم تووووووووووووووپ...هر کی دید کلی کیف کرد...آقایی هم وقتی عکسهاش رو دید گفت بابا سفرههههههههه!!!

همیشه سال تحویل تولد داریم.. آخه تولد آبجی بزرگمه....از این نظر هم سال تحویل همیشه کلی حال میده...
دیگه اینکه همون روز اول عید رفتیم شهرستان دیدن بزرگترها و روز دوم عید هم راه افتادیم سمت بندر عباس که از اونجا بریم شهر دامادمون .2تا ماشین شدیم و راه افتادیم....خلاصه بندر که رسیدیم یکم تو ساحل قدم زدیمو اومدیم از بندربیرون .تو راه هم خدا بهمون رحم کرد وگرنه من الان اینجا نبودم  و 3متر زیر خاک خوابیده بودم!!!شب بابام خسته بود و خوابش گرفته بود...هر چی من یا بقیه بهش میگفتیم خوابت میاد بذار ما بشینیم پشت فرمون میگفت نه...(نگین چون دختری میگفته نه!!نه...اینجوری نیست..همه قبولم دارن .قابل توجه------>مامانم  وبقیه همه میگن عین بابات رانندگی میکنی..تو جاده هم زیاد نشستم و بابام به رانندگیم اطمینان داره)یکم رفتیم جلوتر دیدیم بابا یه دفعه رفت تو پارکینگی که بغلمون بود..ما فکر کردیم میخواد وایسته که جامون رو عوض کنیم...ولی دیدیم نه داره همینجور میره سمت دهنه پلی که جلومون بود که یدفعه مامانم یه جیغ بلند کشید که بابام از خواب پرید و سریع زد رو ترمز...خدا رو یه عالمه شکر میکنم که ماشینمون ترمز ای بی اس داشت و زود ترمزش گرفت تو سرعت بالا!!!وگر نه من و مامان و بابام و داداشم ته دره بودیم!!!!!!دقیق نیم متر فاصله داشتیم با دره!!!!اینقدر وحشتناک بود که دامادمون که تو اون ماشین بوده همون لحظه نذر میکنه اگه سالم رسیدیم شهرشون یه گوسفند قربونی کنه!!خدا بهمون رحم کردا....بعدشم دامادمون اومد جای بابام ..منم رفتم تو اون ماشین....خدارو شکر دیگه مشکلی پیش نیومد....یه 2..3 روزی هم شهر دامادمون بودیم .

میخواستیم بعدش بریم شیراز.قرار بود رفتم شیراز با آزی گلم (وبلاگ علی و آزاده)هماهنگ کنیم که همو ببینیم...بهش زنگ زدم و وقتی فهمید دارم میام شیراز با کلی اصرار و خواهش واسه ناهار دعوتمون کرد خونشون.....ولی متاسفانه یه مشکلی پیش اومد که نمیتونستیم تا ظهر برسیم شیراز..خلاصه ناهار رو با معذرت و اینا کنسل کردم و قرار شد عصر برم خونشون ببینمش...ساعت 7 شب رسیدیم شیراز و زنگ زدم به آزی ولی مامان بزرگش گفت خیلی منتظرت شده بود وقتی دید نیومدی با علی که تازه از پادگان اومده بود رفتن بیرون گوشیش هم قطع شده بود...(اینم واسه کسایی که از آزی خبر میخوان بگم آزی الان تقریبا 1 ساله که اومده ایران و پیش پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکنه فعلا تا شهریور یا مهر ایران میمونه و منتظره تا سربازی علی تموم شه ..عروسیشونو بگیرن بعد برن دوباره انگلیس).نمیدونستم چه جوری باهاش تماس بگیرم...خلاصه کلی دپرس شدم که اینهمه تا شیراز اومدم ولی نتونستم آزی رو ببینم.آخه من و آزی کلی با هم دوستیم و ارتباط داریم و این چیزا . قرار بود فردا صبحش برگردیم شهرمون..داشتم دق میکردم...رفتیم یه جا ساکن شدیم و بعد رفتیم حافظیه...اینقدر شلوغ بود که نگو....بعدش رفتیم بلوار چمران و رفتیم به رستوران و شام خوردیم و چون دیگه خیلی دیر وفت بود برگشتیمو خوابیدیم...صبح هم قرار بود یه سر بریم باغ ارم بعدشم راه بیفتیم سمت شهرمون....صبح زنگ زدم آزی ولی مامان بزرگش گفت  دیشب دیر اومده و خوابه و دیر بیدار میشه..منم دلم نیومد بیدارش کنم..

این دفعه گفتم دیگه نمی بینمش..یه 15 دقیقه گذشت دیدم خود آزی زنگید که کجایی تو ؟؟بی معرفت میخوای بری و نیای پیش من و این چیزا ومیخوام ببینمت وقرار شد بیاد سر درباغ ارم ببینیم همو...خلاصه رفتیم باغ ارم ..بقیه رقتن داخل و من و آبجی کوچیکه وایستادیم دم در منتظر بودم تا آزی بیاد..یه دفعه از بین جمعیت زیادی که اونجا بود آزی جونم رو دیدم...اولش منو ندید.اونم داشت دنبال من میگشت..خلاصه تا همو دیدیم کلی همو بغل کردیمو ماچ و بوس و اینا....مثل همیشه مهربون و ساده و کلی صمیمی بود....دیدارمون زیاد طول نکشید چون آزی باید زود میرفت...وقت خداحافظی هم یه دستبند بهم هدیه داد...مرسییییییییییییییییی گلممممممممم...خیلی خوشگله .فدات شم چقدر تو مهربونی...دیگه بعدش هم اومدیم شهرمون.دیگه اتفاق خاصی نیفتاد...

راستش تو این مدت زیاد نت می اومدم ولی نمیدونم چرا اصلا حسش نبود  و نیست که آپ کنم.الان هم میدونم خیلی بی مزه شده !!..آخه 1ماه از عشقم دور بودم و حسابی دلم واسش تنگ شده بود و کلی دپرس بودم...تا اینکه جمعه هفته پیش گلم از تهران برگشت و بعد 1ماه دیدمش...بعدش هم که باید میرفتم دانشگاه و درگیر درس و دانشگاه..دیروز هم اومدم شهرمون چون تعطیل بودم ..فردا هم دارم دوباره برمیگردم..

ولی دیروز کلی کیف کردیم 2تایی..من زودترازدانشگاه اومدم و قبل اینکه برم خونه با آقایی با هم رفتیم  بیرون و همو دیدیم و رفتیم یه رستوران سنتی ..ناهار خوردیم و بستنی و این چیزا(آقایی گلم شیرینی لپ تابشو که بهم قولشو داده بود رو بهم دیروز داد)...یه 2...3 ساعتی اونجا بودیم..کلی حرف زدیم و درد دل کردیم...اینکه در نبود هم چی کارا کردیم.....خیلی خوش گذشت..آقایی جونم هم دیروز حسابی خوشگل شده بود و تیپ زده بود که با هم بریم بیرون...دلم همش قیلی ویلی رفت...حیف که  هم زشت بود و هم ضایع میشدیم تو رستوران وگرنه میپریدم بغلش و حسابی ماچش میکردم و اون لپای خوشگلشو میکشیدم..جای همتون حسابی خالی بود...اگه آقایی اینا رو بخونه میخنده و میگه خانومی باز تو قات زدی؟؟؟

خدایی حسابی قات زدمو تو کفم.آقایی میدونه هر وقت قات بزنم یا باید لپاشو محکم بکشم یا گاز بگیرم...دلم میخواست الان اینجا بودو لپاشو گاز میگرفتم....ووووووووویییییییی آقاییییییییییی من میخوام گاز بگیرم اون لپای نازتوووووووو..
اگه باز دیر آپ کردم بدونین درگیر درس و دانشگام..این هفته یه امتحان خفن دارم....برام دعا کنین....از هفته های بعدش هم فکر کنم میان ترمهامون شروع شه..

مواظب خودتون و عشقهاتون باشین اگه با حرفهای این دفعم حوصلتون سر رفت ببخشید....باور کنین اصلا حس و حوصله نوشتن ندارم...سعی میکنم دفعه بعد بهتر بنویسم.....فداتون خانومی

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com