شلام....بازم منم این بار زود اومدم..اما مناسبت داره اومدنم این بار اومدم تولد مولود کعبه حضرت علی (ع)
 و روز پدر رو اول از همه به بابا جون خودم که کلی دلم واسش تنگ شده
 بعدبه بابای آقایی که از همین الان با اینکه هنوز عروسشون نشدم و منو ندیده و تا حالا از نزدیک با هم حرف نزدیم مثل بابای خودم دوسش دارم (گرچه من قبلا ۱ بار بابای آقایی رو روز اول ثبت نام دانشگاه از نزدیک دیدم و مخصوصا اون روز چند باز از کنارش رد شدم و نگاش کردم..اینقده مهربونههههههههههه (حس پدر شوهر دوستی) )و بعد به مرد امروز من و بابای فردا

یعنی آقایی خودم تبریک بگم..ایشالا که سایه همتون همیشه بالا سرمون باشه
پ.ن.۱: راستش یکمی حالم خوب نیست...نمیدونم دارم سرما میخورم یا به چیزی آلرژی دارم...الان چند روزه از خواب که بیدار میشم یا هر نوع بویی که حس میکنم یا باد کولر یا باد گرم که بهم میخوره سریع عطسه ها و آبریزش از بینیم شروع میشه و با هیچ چیزی هم خوب نمیشه...نه گلو دردی و نه تبی...پدرم در اومده حسابی....اینقدر حالم بد میشه .. نفس تنگی میگیرم و حس میکنم تمام انرژی بدنم خالی شده.خودم فکر میکنم شاید حساسیت باشه..مخصوصا اینکه این چند روز اسباب کشیه و یکمی فکر میکنم گردو خاک میشه...بعد از ظهر که حالم بد شده بود باز فکر کردم حساسیته ۱دونه آنتی هیستامین(ضد حساسیت) خوردم ولی فایده نداشت...یه چند ساعت بعدش که حالم بدتر شد ۱ دونه قرص سرماخوردگی خوردم..از همون موقع چشم شیطون کور گوشش کر بهترم ولی آخرش نفهمیدم چه مرگمه؟؟به نظر شما من چمه؟؟؟
پ.ن.۲: دلم واسه باباجی(آقایی خودم)تنگولیده....آخه باباجی من رفته شمال امروز بعد ۳ روز زنگ زد و صدای مهربونشو شنیدم اینقدر خوب بودددددددددددد خدا رو شکر داره حسابی بهش خوش میگذره...همش میگه خانومی کاش بودی..فقط جای تو اینجا خالیه.اگه بودی...
راستش از طرف دیگه دلم خیلی خیلی واسه مامانی و بابایی و داداشی تنگ شده....تقریبا ۱ ماهه اینجام....مامانم هر روز میگه بی معرفتا همتون اونجا دور هم جمع شدین نمیگین یه مامان تنهایی هم اینجا دارین..آخه آبجی کوچیکه هم اومده تهران...دلش گرفته بود از تنهایی...ولی چی کار کنم خوب...به خاطر انواع و اقسام دکتر رفتنها که باید میرفتم و اسباب کشی خواهرم باید می موندم....
پ.ن.۳: فردا عقدکنون خانم مهندس و آقای دکتر عزیزمونه  از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی میکنیم
پ.ن.۴: دوست عزیزم دختر کوچولو چند وقت پیش ما رو به بازی اگه یه تیکه ابر داشتی باهاش چیکار میکردی دعوت کرده بود...دارم فکر میکنم در موردش بعد جوابشو تو پستهای بعدی مینویسم..
پ.ن.۵: راستی نظراتتون واسه پست پایین همونطور که فکرشو میکردم خیلی جالب بودن هر کس یه جوابی داده....ایشالا توی پستهای بعدی جواب معما رو میگم
یا علی دستم بگیر!!!
خانومی |