همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 آذر ماه سال 1386
یه عالمه خبر ....!

سلااااااام......خوبین؟؟؟واااااااای چقدر دلم واسه اینجا و تک تکتون تنگ شده بودبازم یه عالمه معذرت...میدونم خیلی دیر اومدم ولی خدایی اینقدر کار و این چیزا پیش اومد که اصلا وقت سر خاروندن هم نداشتیم چه برسه به اینکه آپ کنیم...ولی با کلی خبر برگشتم

اول از همه براتون بگم  یکشنبه۱۳ آبان من بلیت داشتم واسه تهران ...از هفته قبلش هر چی به آقایی میگفتم تو هم میای با من بریم تهران که همین الان واست بلیت بگیرم میگفت نهههههههههههه..کلاس دارم..غیبت میخورم و امتحان دارم و این چیزاجونم براتون بگه شنبه شب ساعت ۷..۸ شب آقا زنگ زده به من که منم میام البته اگه بلیت گیرم بیاد(توجه:واسه ۱۳ آبان ظرفیت قطار پر شده بود و منم به بد بختی بلیت گیرم اومده بود ۱ هفته قبلش!!!!!!!!!)خلاصه یکم امیدوار شدم ..قرار شد آقایی بره تو سایت و ببینه جا میده قطار یا نه که بلیت اینترنتی بگیره...هر کار کرده بود قطار جا نداده بود بهش...پا شده رفته آژانس اونجا هم تموم شده بوده...حتی درجه ۲ هم جا نمیداد!!!!!!!!!!!منم شدیدا دپرسسسسسسسسس...اشک تو چشام جمع شده که ای خدا چیکار کنیم؟؟؟

فردا صبح زودش من از یونی راه افتادم سمت شهرمون که عصر بلیت داشتم...صبح که رسیدم شهرمون یک راست رفتم دانشگاه آقایی ...کلی حرف زدیم...هی غر زدم که قربونت برم تو که میخواستی بیای همون موقع که بهت گفتم میگفتی که بلیت برات گیر بیارم...از دست بی فکریش داستم حرص میخوردم...دلمم شدییییییییییییید گرفته بود..اشک تو چشام بود...فقط کافی بود چیزی بگه تا این اشکه بریزه(منم که تقی به توقی سریع اشکم در میاد)خلاصه ساعت نزدیک ۱۲ بود که گفتم حالا بیا ۱بار دیگه به چند تا آزانس زنگ بزنیم شاید حداقل درجه ۲ داشته باشن...به هر آژانسی زنگ زدیم گفتن اصلا جا نداریم....۱دفعه یادم اومد که ساعت ۱۰ صبح کنسلی بلیتهای همون روز رو  توی خود راه آهن اعلام میکنن...آقایی میگفت فکر نمی کنم گیر بیاد و این چیزا..منم با اینکه دیگه نا امید شده بودم گفتم این راه آخرو هم امتحان میکنیم ..اگه گیر اومد که هیچی وگرنه قسمت نبوده....خلاصه زنگیدیم راه آهن یارو گفت ۱ دونه بلیت درجه ۲ کنسلی داریییییییییییییییمواااااااااااااااااااااااییییییییییی نمیدونین چقدر خوشحال شدیم.....به آقاهه گفتیم برامون نگه دار بلیتو ما الان میایم راه آهن...دیگه بدو بدو تاکسی گرفتیم رفتیم راه آهن و از شانس خوبمون ۱بلیت دیگه که به اسم ۱ خانوم بود و صندلی کنار آقایی بود هم کنسل شده بود و آقایی هر ۲تاشو خرید که من برم پیشش...مرسی آقاییییییییی جونمممممممواااااااااای داشتم ذوق مرگ میشدم  از خوشحالی

عصر هم تو قطار همدیگه رو دیدیم و من وسایلمو گذاشتم کوپه خودمونو بعد با آقایی رفتیم کوپه اونااااااااا...جاتون خالی اینقدر خوش گذذذذذذذذذذذذشششششششت... اینقدر ذوق داشتیم که نگووووووو...همش همو نگاه میکردیم و میخندیدیمقربون اون خنده های قشنگت برم من که میمیرم واسشون

تو قطار هم خدا رو شکر آشنایی کسی این بار نبود...کلی حرف زدیم و خندیدیم و آهنگهای جینگولی گوش دادیمو و شام خوردیموقت خواب هم چون به غیر از آقایی ۲تا مرد تو کوپه بود من رفتم کوپه خودمون خوابیدم...الهی بمیرم واسه آقاییم چون صندلی بوده شب نتونسته بوده درست بخوابه و بیشترشو بیدار بوده.....

فردا صبحش هم رسیدیم تهران و آقایی اول منو رسوند خونه خواهری تا خیالش راحت بشه..خواهری چون من کلید نداشتم مونده بود خونه (بقیشو خودت میدونی کههههههههنیییییییییییییگییییییییییییییم...گوش نکن خصوصیه)

خلاصه اون روز هم به خوشی گذشت...عصر هم من رفتم پیش دکترم و جواب آزمایشمو بهش نشون دادم..آماده بودم بگه تیروئیدم یا کم کاره یا پر کاره..آخه تو جواب آزمایش خودم که نگاه کرده بودم یکی از اون آزمایشها کمتر از رنجش بود...ولی یه دفعه دیدم که گفت تیروئیدت مشکلی نداره و خوب داره کار میکنه...اینقدر خوشحال شدم که یادم رفت به دکترم بگم واسم گواهی بنویسه برا این استاد مزخرف معارف(آخه رفته بودم ازش اجازه بگیرم که نمیتونم ۵شنبه کلاس برم گفت اگه گواهی بیاری غیبت برات رد نمیکنم...این استاد مزخرف هم گفته بیشتر از ۱ جلسه غیبت حذف میکنم درستو!!!)بعد تو راه خونه یادم افتاد که ای داد بی داد گواهی نگرفتم و راه هم چون خیلی دور بود دیگه نمیشد برگشت!!!!!!!!

از اون طرف هم رفتم خوابگاه خواهر کوچیکه دنبالش که بریم خونه خواهری..

دیگه اینکه روز بعدش که ۳شنبه باشه تعطیل بود و خونه بودیم تا عصر بعد سر شب با خواهری  اینا رفتیم خیابون گردی و رفتیم پارک ساعی..کلی خوش گذشت..هوا هم بسی خنک بود و آخراش داشتیم میلرزیدییمروز بعد هم قرار بود بریم واسه آقایی پالتو بخریم...آقایی صبح اومد خونه خواهری دنبالم..هر کار کردیم آبجی کوچیکه باهامون نیومد...دیگه ما رفتیم یه خیابون خردمند شعبه مرکزی هاکوپیان که کاپشنها و پالتوهاشو ببینیم...هنوز پالتو نیورده بود و فقط کاپشن داشت.کاتالوگش رو نگاه کردیم.. چند تایی آقایی امتحان کرد..یکی  بود خیلی بهش می اومد ولی خیلی قیمتش بالا بود....۱۹۰ هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اصلا کاپشن زیر ۱۸۵ تومن نداشت...ما هم پر رو واسه اینکه کم نیاریم گفتیم ما واسه پالتو اومده بودیم و یارو گفت هفته آینده میرسه برامون برین اون موقع بیاین..ما هم از خدا خاسته گفتیم حتما و اومدیم بیرون و یه عالمه خندیدیممن که دیگه دلم درد گرفته بود...بعدش نازی و مسی(پسر عمه آقایی)هم بهمون اضافه شدن...دفعه اولی بود نازی رو میدیدم..خیلی دختر خوبی بود....بهم میان خدایی.بعد رفتیم مترو  ورفتیم میرداماد که یه چند تا مغازه اونجا رو هم ببینیم(عجب خلایی بودیم ما دیگه!!)جاتون خالی هر جا رفتیم زیر ۲۰۰ تومن نداشتن...آیییییییی خندیدیممممممممظهر شده بود..به اصرار مسی اینا رفتیم طرفای پلاسکو....اونجا هم کلی مغازه رفتیم تا اینکه تو پلاسکو یه پالتوی جیگر دیدیم واسه گلم..رفتیم قیمت گرفتیم گفت ۱۲۰ تومن...رفتیم تو و آقایی پوشید و خوشش اومد و کلی هم بهش می اومد بعد جاتون خالی رو ۱ پالتوی ۱۲۰ تومنی ۴۰ تومن تخفیف گرفتیم!!!!نه اشتباه نکردی عزیزم ۴۰ هزار تومن!!!!!(ٌٌwoooooowww آخه بابا چه خبره تو این م م ل ک ت؟؟؟)حتی اگه یه کوچولو بیشتر چونه میزدیم ۷۰ تومن هم بهمون میداد!!!خلاصه زود خریدیم و اومدیم بیرون ..میخواستیم بریم ناهار بخوریم...سر راه هم رفتیم ۲تا سیم کارت اعتباری ایرانسل که شماره هاش پشت سر همن واسه خودم و آقایی خریدیمبعد رفتیم یه رستورانی که سال قبلش مسی واسه تولدش مهمونمون کرده بود اونجا و ناهار خوردیم..جاتون حسابی خالی بود..اینقدر ما خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که آخرش من یکی که دیگه خجالت میکشیدم...تو رستوران زدیم که طرح قرمز ایرانسلمون فعال شه...بعد رفتیم خونه هامون...روز بعدش هم آقایی باید میرفت پیش دکترش که آخرشم نرفت (آخرش منو دق میده و میکشه)

منو خواهری هم اول رفتیم ۷ حوض  واسه تولد گذشته مامانی یه بلوز پاییزی ناااااااااز خریدیم بعد رفتیم منوچهری و یه کیف خوشگل واسه داداشی خریدیم و اومدیم خونه ..عصرش هم من و آقایی بلیت برگشت داشتیم....وقتی میخواستم برم راه آهن یادم افتاد انگشتری که با آقایی اون سری خریده بودیمو جا گذاشتم...هر چی دامادمون گفت با آسانسور برو بیارش منم تنبل نرفتم و به خواهری گفتم از پنجره بفرسته پایین...همچین که فرستاد از دستم قل خورد و افتاد تو بوته های جلو خونشون..هر چی هم دنبالش گشتم ندیدمش...مامانیییییییییییییییی من انگشترمو میخوااااااااااااممم...

تو قطار هم همش با آقایی بودیم و خیلی خوش گذشت..اینجا رو فقط آقایی بخونه===>(یادته آقایی موقع خواب ؟؟تخت روبه روی من خوابیده بودی؟ همه خواب بودن ما تا ۲ شب بیدار بودیم و .... خیلی خوش گذشت مگه نه؟)

تهران که بودم میخواسم ۲تا از دوستای وبلاگیمون رو ببینم...ولی نشد..به شایا جونم که اصلا فرصت نشد زنگ بزنم..هم اون سرش شلوغ بود هم من..مرضیه گلم (بوسه تقدیر) هم قرار بود ببینمش ولی محمد گلش مریض شده بود و نتونست بیاد....ایشالا دفعه بعد تما میام ببینمتون...

طرح قرمز ایرانسلمون هم فعال شده و دیگه میترکونیم اس ام اس رو...به قول من تلافی هر چی پول اس ام اس که ریختیم تو جیب مخابرات داریم در میاریمالبته ایرانس فعلا تو شهر خودمون فقط آنت میده و اینجا یونی آنت نمیده..نییییییییییییییییخواااااااااااااااااااام...راستی ۱چیزی بین خودمون باشه ها که ما ایرانسل خریدیم هااا..خانواده من حتی خواهری اینا نمیدونن..ولی آقایی خانوادش میدونن...گفتم میدونن یادم باشه یه مسئله مهمی رو  آخرپست بگم

۲هفته گذشته همش در حال وسیله جمع کردن و اسباب کشی بودیم...واسه همین حتی اصلا وقت نبود سرمو بخارونم ...شنبه این هفته هم از شانس خوبم یکی از استادام که ۸ ساعت باهاش شنبه و ۱شنبه کلاس دارم سرما خورده بود و کلاساشو تعطیل کرد و یکی دیگه از استادام که هم شنبه و ۲شنبه باهاش کلاس دارم همون شنبه گفت استثنا این هفته ۲شنبه نیاین و منم از خدا خواسته بدو بلیت گرفتم و اومدم شهرمون که کمک مامی اینا کنم...پدرم این چند روز در اومد تو اسباب کشی ولی خدا رو شکر ۳شنبه شب تموم شد..شبا اینقدر خسته بودم که تا یکم با آقایی اس ام اس بازی میکردیم وسط حرفامون من خوابم میرد..دفعه اولی که خوابم برده بود آقایی فکر کرده بوده یکی فهمیده و اینا و سابی نگران شده بوده و به آبجی کوچیکه اس ام اس داده که من با خانوم داشتم حرف میزدم یه دفعه دیگه جواب نداده..از شانس بد آقایی آبجی گوشیش خاموش بوده و صبح اس ام اس رسیده بود و اونم تا دیده بود زنگ زده بود به من....اینم از این

آهااا یادم اومد...۳شنبه شب وقتی که بین کارام جیم میزدم و می اومدم اس ام اس هامو چک میکردم دیدم آقایی اس ام اس داده که کجایی؟؟بیا که ۱ اتفاقی افتاده...!!!

دلم ۱دفعه ریخت پایین که چی شده ..نکنه کسی طوریش شده یا یکی فهمیده...اس ام اس دام که چی شده ؟اتفاق بدی افتاده؟؟ گفت اتفاق بد که نه ولی همه قضیه ما رو فهمیدن...آقا منو میگی یخ کردم....گفتم یعنی چی؟؟دیگه آقایی توضیح داد که اون عموی آقایی که بلژیک هست و قضیه ما رو میدونه اومده ایران و زنگ زده آقایی و کلی شوخی باهاش کرده و بعد تلفن که دور هم نشسته بودن شوخی شوخی قضیه ما رو لو داده...خلاصه اینکه همه از جمله...بابای آقایی(مامانش قبلا میدونست)عمش..عمو (س) و خانومش...بابابزرگ و مادر بزرگ و حتی مادر بزرگ بابای آقایی هم قضیه ما رو همه فهمیدن..اولش ناراحت شدم که چرا عمو لو داده....ولی بعدش نمیدونستم ناراحت باشم یا بخندم...بعد چند دقیقه که جا افتاد واسم شدیدا خندم گرفته بود و تو همون حالت احساس ترس هم  میکردم..حسابی خل شدم رفت ننه!!

آقایی خوشحاله از اینکه بقیه فهمیدن...میگه امیدوارتر شدم....چون اگه بابااینا بدونن من یکی رو میخوام بالاخره یه کاری واسم میکنن..همینجوری دست رو دست نمیذارن..هم من هم آقایی از اون روز قاط زدیم..من فکر میکردم فقط من اینجوریم ولی  دیدم نه آقایی هم میگه منم همین حسو دارم...حس میکنم کارمون زودتراز اونی که فکرشو میکردیم درست شه و خیالمون راحت شه...تو رو خدا برامون دعا کنین مشکلی پیش نیاد و زودتر کارمون درست شه...دیشب با آقایی ۱کاری کردیم...دیشب شب تولد امام رضا بود...ازش خواستیم که بهمون عیدی بده و  کارمونو درست کنه و ما رو بهم برسونه....اگه  خدا بخواد و درست بشه اولین سفرمون رو دلم میخواد برم مشهد پیش امام رضا.....یا ضامن آهو تو که ضامن آهو شدی ..ضامن ما هم پیش خدا شو....

بازم از همتون معذرت میخوام که وبلاگاتون تو این مدت نیومدم...دیروز و امروز به اکثرتون سر زدم  و واسه تهداد کمی تونستم کامنت بذارم...اگه کامنت نمیذارم نگین نمیای؟؟نمیخونی؟؟؟نه به خدا وب همتون رو میخونم  ولی فرصت نمیشه کامنت بذارم....از نارسیس جونم هم به همین خاطر معذرت میخوام....باور کن من دوست دارم  و همیشه میام وبت سر میزنم....این وب جدیدتو هم لینک کردم..ببین اون بغل گذاشتم...بووووووووووووووس

پ . ن ۱: امروز بله برون آنی جونمههههههه(یه کوچولو و آقاییش)..براتون بهترینها و بهترین لحظات رو آرزو میکنم...خیلی خوشحالم که مراد دلت..به عشقت رسیدی.....زود بیا از مراسمت برام بگو که حسابی مشتاقم.....

پ. ن ۲:از ۵۹ کیلو شدم ۵۶...هورااااااااااااااااا...۳کیلو کم کردم...هنوز خیلی باید کم کنم..فقط ۱هفته برنج نخوردم یا خیلی خیلی کم...پس من میتونممممممممم!!!

وایییییییی چقدر نوشتم...دستم درد گرفت...اسمایلی ها رو هر وقت تونستم اضافه میکنم الان وقت نیست...فعلا بای تا های....

                                                            خانومی 

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com