همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
جدایی یا وصال؟

نمیدونم چه حکمتیه...همه چی ریخته به هم......داغوونممممممم.دارم میمیرم...ای خدا چرا صدامو نمیشنوی؟؟؟چرا تا ۱ چیزی میاد درست شه با خاک یکسان میشه و بدتر میشه؟؟مگه من چه گناهی به درگاهت کردم که داری اینجوری ازم تقاص میگیری ؟؟؟میخوای منو زنده نگه داری که تو این دنیا همش زجر بکشم؟؟تا بشم عبرت دیگران که دیگه تا عمر دارن عاشق کسی نشن؟کسی رو دوست نداشته باشن؟؟؟چرا هر چی درد و مریضی و بدبختیه سر من فقط باید بیاد؟؟آخه چرا همش مننننننننن؟؟؟خدایا دیگه تحمل ندارم...منو ببر پیش خودت..به رحمانیتت...بزرگیت قسم دیگه نمیخوام زنده باشم...

مامان من همه چیز رو فهمیده..۱نامرد زنگ زده ۱ چیزایی گفته..ایرانسلمو ازم گرفت.تهدیدم کرد که اگه رابطت رو با آقایی همینجا تموم نکنی و بفهمم کوچکترین ارتباطی با هم دارین همه چی رو به بابات میگم..بابای منم اگه بفهمه بدون برو برگرد من و مامانم رو در جا میکشه.مامان میگه  تو رو به بازی گرفته که میخوامت..میگه اگه واقعا مرده و خواستگارته و میخوادت باید خوانوادش زنگ بزنن وبیان خواستگاری آدم تخقیق میکنه اگه آدمای خوبی بودن قبولشون میکنه وگرنه همه چی تموم...آقایی به باباش گفت که به مامانم زنگ بزنه و بگه که واقعا منو میخواد ولی باباش مخالفت کرده و میگه تا ۵...۶ سال دیگه که تکلیفت مشخص نشه نمیان خواستگاری آخه من تا ۵...۶ سال دیگه چیکار کنمممممممم؟؟جواب خوانوادمو چی بدم؟؟؟خیلی بتونم بپیچونمشون تا آخر درسمه ولی آقایی درسش ۱ ترم یا ۱سال بعد من تموم میشه!!اون موقع رو چی کار کنم؟؟؟اینقدر حرفها پیش اومد تو این مدت که دیگه نای تعریف کردن ندارم...حرفهایی که تا به حال نشنیده بودم اونم از عزیزترینهام....دیشب هم بهش گفتم که دیگه همه چی رو تموم کن..اگه تونستی خوانوادتو راضی کنی اون موقع باهام حرف بزن....

آقایییییییییییییییییییییی  اصلا فکرشو نمیکردم زود جا بزنی....پس کو اون آدمی که همیشه میگفت اول و آخرش نظر من و تو فقط مهمه وهیچ کس نمیتونه و نمیذارم ما رو از هم جدا کنه؟؟دیدی دارن جدا میکنن؟؟؟هم بابات هم مامان من؟؟؟اصلا از بابات توقع اون حرفها رو نداشتم....پس چی شد میگفتی بابام گفته اگه آقایی اینجا بود براش زن میگرفتم و ...؟؟؟ولی الان حتی حاضر نیست به خانوادم زنگ بزنه؟؟؟میدونم حق داره اینجوری کنه ولی به منم حق بده....تو شرایطی نیستم که بتونم ۵...۶ سال صبر کنم و همه خواستگارامو نیومده یا الکی رد کنم تا شاید ۵...۶ سال دیگه اونم شاید بابات راضی شه که  بیان خواستگاری که احتمالش کمه!!!تو رو خدا به منم حق بده...تو خودت دیشب وقتی ازت پرسیدم  چه تضمینی میدی که بعد ۵...۶ سال خانوادت راضی شن بیان خواستگاری؟؟؟خودت گفتن خدایی هیچ تضمینی نمیتونم بدم بهت و واسه همین میگم اگه تا اون موقع که بتونم راضیشون کنم و بیام خواستگار خوبی اومد برات قبولش کنخدا منو بکشه که بعد ۴ سال باید این حرفها رو بشنوم اونم از کسی که نفسم به نفسش بستستتو خودت اگه جای من بودی و تو شرایط من بودی مطمئنم وضعیتت از من بدتر بود....پس ازم ناراحت نشو واسه حرفهایی که بهت زدم دیشب که تو رو خدا همه چی رو تموم کن!!!

خدایا تو میگی همه بنده هاتو دوست داری و ناراحتیشونو نمیخوای...خدایا اگه خدایییییییی ..اگه واقعا دوستم منو ببر از این دنیا..خدایا تا کی میخوای امتحانم کنی؟؟؟همین الان میگم خدایا غلط کردم..من رفوزهههههههه ولی منو ببر....خودم میدونم اینقدر گناه دارم که تا آخر عمرم هم اگه بلا سرم بیاد گناهام پاک نمیشه..خدایا این آدم گناه کارتو که همیشه مایه عذاب خودش و دیگرانه ببر تا حداقل دیگران از دستم راحت شن..اینقدر نگن چقدر غر میزنی...چقدر الکی حرص میخوری؟؟..داغوووووووووونممممممممم.....تنها چیزی که میتونه آروومم کنه مرگه فقط همین!!تو رو خدا برام دعا کنین بمیرم.آقایی میدونم الان میگی دختره نفهم دوباره چرت و پرت گفتی ولی  هر چی میخوای بهم بگو...فحشم بده..اینقدر بگو تا راحت شی...تا خالی شی..نمیخوام چیزی تو دلت بمونه...میخواستم خودمو بکشم ولی به دلایلی این کارو نکردم...شاید چند وقت دیگه تصمیمم عوض شد و این کارو کردم..اگه اوضاع درست نشه این وبلاگ و تمام خاطرات خوب و بدش از بین میبرم

        اگه ۱ روز دیگه برنگشتم حلالم کنین..آقایی تو هم حلالم کن

پ.ن ۱:دلم  خیلی برات تنگ شدهههههههه ..آخه خدایا چرا اینجوری شد..خدایا آقاییمو ازم نگیر....تنها امید زنده بودنمو ازم نگیر

پ ن ۲: من حالم خیلی بده..قفسه سینم شدید درد میکنه تو رو خدا کمکم کنین

عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com