همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
شاید آخرین پست...!!

آقایی تو رو خدا...تو رو قران دقیق بگو چی شده!!!آخه تو که اینجوری نبودی....چرا حرف نمیزنی؟؟چرا نمیگی چی شده؟؟مگه ما بهم قول ندادیم هیچ چیزی رو از هم پنهون نکنیم؟؟آقایی تو رو به فاطمه زهرا بگو چی شده؟؟بگو بابا مامانت چی گفتن؟؟؟چرا میگن نه...منم آدمم....این قضیه به منم مربوطه...منم باید بدونم چرا نه؟؟؟چرا باید بکشم کنار و تو و همه خاطراتتو فراموش کنم؟؟؟؟دیروز بهت زنگ زدم باز طفره رفتی از جواب دادن...دیگه تحویلم نگرفتی.....اون چیزایی که یه زمانی با شنیدنش خوشحال میشدی رو دیروز بهت گفتم...هر کاری ازم بر می اومد کردم ولی انگار نه انگار....هیچ عکس العملی نشون ندادی...دارم دیوونه میشم....خودت میدونی فردا امتحان دارم ولی از دیروز حتی ۱ کلمه نمیتونم بخونم..دیشب باز بدجور پام درد گرفته بود...کلی گریه کردم..همش بعض گلومو میگیه....نا خودآگاه اشکام میریزه....میدونم میای اینجا رو میخونی.....من آقایی خودمو میخوام...تو رو خدا بگو چته......دیروز که گفتی قضیه نمره رو یه عالمه واست دعا کردم...واست نذر کردماز دستای کوچیک حضرت رقیه خواستم کمک کنهمطمئنم بی جواب نمیذارتم....چون هر وقت ازش چیزی خواستم نشده که بهم نده....یا حضرت رقیه به نفسم کمک کن

آقایی یادت نرفته که تو این ۴ سال برا اینکه به اینجا برسیم....برا اینکه به هم برسیم چه سختیا که نکشیدیم....؟؟چه حرفها که از دیگران جفتمون نشنیدیم.؟؟به خاطر اینکه شده باشه ۱ ثانیه همو ببینیم چه کارا که نکردیم...یواشکی می اومدی پشت پنجره اتاقم....دلم تنگ شده..میدونم که دیگه نمیخوای منو ببینی...دیگه نمیای ....هیچ کدوم از خاطراتی که باهات داشتم حتی ۱ ثانیه از جلو چشام نمیره...تمام نامه هات...عکسات ..کادوهایی که بهم دادی به جز عروسکهایی که هر کدوم به مناسبتی بهم دادی همشون اینجا تو خوابگاه پیشمن......نمیتونم فراموشت کنم....چرا باهام اینجوری میکنی؟؟؟من تو رو از خودت بهتر میشناسم....اون آقایی که من میشناسم اهل نامردی و دروغ و این چیزا نبود و نیست!!همیشه نماز اول وقتش فراموش نمیشد...یادته سر همین نماز خوندن من چقدر ازم ناراحت شدی ؟؟؟یادته اون بار تو پله های داروخونه وقتی باز موهامو دیدی منو محکم گرفتی تو بغلت و بلند گریه کردی؟؟؟بهم گفتی نمیتونم مریضیتو ببینم...گفتی داغونم میکنه هر وقت میبینم اینجوری شدی و خوب نمیشی؟؟؟یادته؟؟؟تو اون آدمی نه اینی که میگه تکراری شدی...آدم یه شبه به این نتیچه نمیرسه که سرد شده و طرف براش تکراری شده...تا قبل اینکه من قهر کنم واسه اینکه منو ببینی هر طور بود منو از دانشگاه میکشوندی شهرمون...یا می اومدی پشت پنجره اتاقم برا ۱ لحظه هم که شده منو ببینی....؟؟؟یادته؟؟؟یادته اون شبی که زنگ زدی بهم و گفتی با بابام حرف بزن و آخرین امیدمونو از بین نبر شاید همه چی درست شه؟؟؟اون شب هم من هم تو خیلی گریه کردیم...یادته میخواستم خودمو بکشم؟؟؟یادته چقدر التماس کردی تو رو خدا کاری نکن...یادته گفتی اگه اتفاقی واسه تو بیفته من تا آخر عمرم نمیتونم خودمو ببخشم؟؟؟نه آقایی این حرفهایی که ۲شب پیش بهم میزدی حرفهای تو نیست... اون شب بهم گفتی یادته یه زمانی میگفتی (ر) با اینکه میبینه (م) بی محلش میکنه دیوونست که بازادامه میده!!!!؟؟؟؟چرا چراااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟اگه من این حرفو زدم چون میدونستم (م) یکی دیگرو دوست دارم و اونو میخواد....تو که مثل (م) نیستی که!!!!ازت پرسیدم ...بهت گفتم تو کس دیگه ای رو میخوای ؟خودت بهم گفتی من کس دیگه ای رو نمیخوام!!!یادته؟؟؟؟پس چرا منو با اون مقایسه کردی؟؟؟؟عزیز دلم سرد شدن دلیل میخواد....آخه من چی کار کردم که تو ازم دل بریدی و سرد شدی و ازم بدت میاد؟؟..بهم میگی تکراری شدی...میدونم اینو واسه این میگی که من دل بکنم و خودم بکشم کنار....آقایی تو رو خدا.میدونم الان دیگه دوسم نداری....تو رو به اون زمانی که واست مهم بودممممممم...تو جون اون کسی که دوسش داری(خودمو نمیگم...فکر بد هم نکن.چون من به عشقم اطمینان کامل دارم که بهم خیانت نمیکنه....میدونم حتی نگاه به دختر دیگه ای نمیکنه چون ایمانش خیلی قویه..حتی از من بیشتر!!..منظورم  مامانته چون میدونم اونو خیلی  خیلی دوست داری)بگو چی شد یه دفعه؟؟؟اگه خانوادت حرفی زدن بهم بگو..اگه حرفی در مورد من یا خانوادم شنیدی بهم بگو..اگه مشکلی برات پیش اومده تو رو خداااااااااااااااا بهم بگو...تو داری اینجوری میکنی که بعدا چند سال دیگه که موقعش شد و بابات اینا راضی نبودن چی جواب منو بدی..خودت بهم گفتی زندگیتو خراب نکن....وقتی دیدی من حاظر نیستم کنار بکشم گفتی سرد شدم و تکراری شدی و اینا.....تو میخوای من بعدا زجر نکشم ولی الان داری با این کارات برا همیشه منو نابود میکنی.....خودت میدونی که به هیچ عنوان حاضر نیستم کس دیگه ای رو حتی اسمش رو بشنوم چه برسه به اینکه دوست داشته باشم چه برسه به اینکه بخوام به عنوان شریک زندگیم قبولش کنم!!!

آقایی من....عشق من نذار زیر پاهات له شم...تو رو خدا پاتو بردار داری منو زیر پاهات له میکنیبه خدا  اگه تو هم منو بزنی زمین دیگه نمیتونم بلند شم....داری با این کارات محکم و با تمام وجودت سیلی میزنی تو صورتم در صورتی که اگه کسی دستشو رو من بلند میکرد هر جور که بود میخواستی جلوشو بگیریولی الان خودت داری میزنی....نذار خورد شم...نذار بیشتر از این بشکنماینهمه آدم که بقیه برا به هم رسیدنشون شدید مخالف بودن..چند سال صبر کردن ...همه تلاششونو کردن..از خدا هم خواستن ..خدا هم کمکشون کرد جوری که خودشون هم فکرشو نمیکردن...نمونش مرضیه و محمد...آزی و علی....و خیلیای دیگه که الان یادم نیست..یا اصلا بهتره بگم خواهر خودم و دامادمون....!!!میدونم  برات سخته بخوای این فشارو تحمل کنی ولی من نگفتم تنها!!!اون باری که رو دلت سنگینی میکنه به منم بده....منم میخوام شریکت باشم...

اصلا نمیتونستم درس بخونم...گفتم بیام اینجا یکم واست بنویسم شاید دلم آروم بگیره ولی انگار نه انگار.....تنها چیزی که میتونه آرومم کنه یه خوابه...یه خوابی که دیگه بعدش بیدار نشم برای همیشه....تو رو خدا اگه هنوز ۱ذره دوستم داری..اگه هنوز ۱ ذره جا برام تو قلبت مونده برام دعا کن خدا راحتم کنه...دعا کن بمیرم از ته دل هر ثانیه دارم  از خدا میخوام..دارم بهش التماس میکنم اول از همه تو سالم و خوشحال باشی بعد منو ببره از این دنیا...وقتی که دیگه عشقم..همه زندگیم...نفسم منو نمیخواد...وقتی که اون میخواد بره برا چی دیگه زنده بمونم؟؟؟برای کی؟؟؟

میرم ولی اینو بدون همیشه بهت وفادار میمونم و اجازه نمیدم کس دیگه ای وارد زندگی و قلبم بشه...چون زندگی من ...قلب من فقط مال ۱کیه...مال نفسمه...هیچکی رو دیگه به جز اون راه نمیدم..فقط مال خودمه...خودتو ازم داری میگیری ...با اینکه خیلی خیلی دوستت دارم ولی این اجازه رو بهت نمیدم که خاطراتتو ازم بگیری...اونا مال منهههههههههههه....میریزمشون تو قلبم ..اینجوری دیگه هیچکی نه میتونه ببینه نه میتونه ازم بگیرتشون..هر روز هم گرد و خاکشونو میگیرم تا هیچ وقت گرد و خاکی نشینه روشون...اگه یه زمانی تونستی تو قلبمو ببینی و اگه یه دفعه دیدی خاک نشسته روشون مطمئن باش که من اون روز زنده نیستم!!

خدایا میدونم خیلی مهربونی....دلت بدی هیچکی رو نمیخواد...ولی تنها امید زندگیم...تنها امید بودنم رو ازم گرفتی....با این حال خدایا از ته دلم دعا میکنم

ای خدا امید هیچکی رو نا امید نکن مخصوصا عشقمو رو! 

شاید دیگه ننویسم...شایدم این وبو پاک کردم..شایدم نوشتم ولی این دفعه از تنهاییام نوشتم و خیلی شاید های دیگه..چون دیگه نه آقایی خانومی رو میخواد نه دیگه خانومی زندست!(خانومی ۲ شب پیش مرد!!) ولی بدونین همتونو دوست دارم...با هر کدومتون خاطرات قشنگی داشتم و دارم...همیشه همراهم بودین..چه تو خوشحالی چه لحظه های پر درد و بد بختیم...میام به همتون سر میزنم اگه توانش رو داشتم براتون نظر میذارم

خدایا به حرفام که گوش نمیدی حداقل آخرین خواستمو بشنو....خدایا نفسمو همیشه سالم نگه دار..مواظبش گل قشنگ من باش....نبینم حتی خوار تو دستش بره..نبینم هیچ وقت ناراحت باشه....نذار هیچ وقت پیش کسی خوار شه.هیچ وقت تنهاش نذار...نذارهیچ وقت غصه بخوره...نذار هیچ وقت گریه کنه..خدایا من لیاقت عشق اونو نداشتم و ندارم ..خدایا کسی رو بیار تو زندگیش که لیاقت اونو عشقش رو داشته باشه  ..آقایی من...گل من...نفسم تا آخرین ذره وجودم..تا وقتی زنده هستم خیلی خیلی دوستت دارم و خواهم داشتمواظب خودت باش گل قشنگم

دستام دیگه یخ زده...نای نوشتن ندارن

کسی که با نفست زندست خانومی تو تا ابد

سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386
سکوتم پر از حرف است...

 چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند.
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد.
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .

خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!

ادامه مطلب ...

   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com