همه وجودم
خدایا چنان کن سرانجام کا ر، تو خوشنود باشی و ما رستگار!!!
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

آرشیو

موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 آذر ماه سال 1386
یه عالمه خبر ....!

سلااااااام......خوبین؟؟؟واااااااای چقدر دلم واسه اینجا و تک تکتون تنگ شده بودبازم یه عالمه معذرت...میدونم خیلی دیر اومدم ولی خدایی اینقدر کار و این چیزا پیش اومد که اصلا وقت سر خاروندن هم نداشتیم چه برسه به اینکه آپ کنیم...ولی با کلی خبر برگشتم

اول از همه براتون بگم  یکشنبه۱۳ آبان من بلیت داشتم واسه تهران ...از هفته قبلش هر چی به آقایی میگفتم تو هم میای با من بریم تهران که همین الان واست بلیت بگیرم میگفت نهههههههههههه..کلاس دارم..غیبت میخورم و امتحان دارم و این چیزاجونم براتون بگه شنبه شب ساعت ۷..۸ شب آقا زنگ زده به من که منم میام البته اگه بلیت گیرم بیاد(توجه:واسه ۱۳ آبان ظرفیت قطار پر شده بود و منم به بد بختی بلیت گیرم اومده بود ۱ هفته قبلش!!!!!!!!!)خلاصه یکم امیدوار شدم ..قرار شد آقایی بره تو سایت و ببینه جا میده قطار یا نه که بلیت اینترنتی بگیره...هر کار کرده بود قطار جا نداده بود بهش...پا شده رفته آژانس اونجا هم تموم شده بوده...حتی درجه ۲ هم جا نمیداد!!!!!!!!!!!منم شدیدا دپرسسسسسسسسس...اشک تو چشام جمع شده که ای خدا چیکار کنیم؟؟؟

فردا صبح زودش من از یونی راه افتادم سمت شهرمون که عصر بلیت داشتم...صبح که رسیدم شهرمون یک راست رفتم دانشگاه آقایی ...کلی حرف زدیم...هی غر زدم که قربونت برم تو که میخواستی بیای همون موقع که بهت گفتم میگفتی که بلیت برات گیر بیارم...از دست بی فکریش داستم حرص میخوردم...دلمم شدییییییییییییید گرفته بود..اشک تو چشام بود...فقط کافی بود چیزی بگه تا این اشکه بریزه(منم که تقی به توقی سریع اشکم در میاد)خلاصه ساعت نزدیک ۱۲ بود که گفتم حالا بیا ۱بار دیگه به چند تا آزانس زنگ بزنیم شاید حداقل درجه ۲ داشته باشن...به هر آژانسی زنگ زدیم گفتن اصلا جا نداریم....۱دفعه یادم اومد که ساعت ۱۰ صبح کنسلی بلیتهای همون روز رو  توی خود راه آهن اعلام میکنن...آقایی میگفت فکر نمی کنم گیر بیاد و این چیزا..منم با اینکه دیگه نا امید شده بودم گفتم این راه آخرو هم امتحان میکنیم ..اگه گیر اومد که هیچی وگرنه قسمت نبوده....خلاصه زنگیدیم راه آهن یارو گفت ۱ دونه بلیت درجه ۲ کنسلی داریییییییییییییییمواااااااااااااااااااااااییییییییییی نمیدونین چقدر خوشحال شدیم.....به آقاهه گفتیم برامون نگه دار بلیتو ما الان میایم راه آهن...دیگه بدو بدو تاکسی گرفتیم رفتیم راه آهن و از شانس خوبمون ۱بلیت دیگه که به اسم ۱ خانوم بود و صندلی کنار آقایی بود هم کنسل شده بود و آقایی هر ۲تاشو خرید که من برم پیشش...مرسی آقاییییییییی جونمممممممواااااااااای داشتم ذوق مرگ میشدم  از خوشحالی

عصر هم تو قطار همدیگه رو دیدیم و من وسایلمو گذاشتم کوپه خودمونو بعد با آقایی رفتیم کوپه اونااااااااا...جاتون خالی اینقدر خوش گذذذذذذذذذذذذشششششششت... اینقدر ذوق داشتیم که نگووووووو...همش همو نگاه میکردیم و میخندیدیمقربون اون خنده های قشنگت برم من که میمیرم واسشون

تو قطار هم خدا رو شکر آشنایی کسی این بار نبود...کلی حرف زدیم و خندیدیم و آهنگهای جینگولی گوش دادیمو و شام خوردیموقت خواب هم چون به غیر از آقایی ۲تا مرد تو کوپه بود من رفتم کوپه خودمون خوابیدم...الهی بمیرم واسه آقاییم چون صندلی بوده شب نتونسته بوده درست بخوابه و بیشترشو بیدار بوده.....

فردا صبحش هم رسیدیم تهران و آقایی اول منو رسوند خونه خواهری تا خیالش راحت بشه..خواهری چون من کلید نداشتم مونده بود خونه (بقیشو خودت میدونی کههههههههنیییییییییییییگییییییییییییییم...گوش نکن خصوصیه)

خلاصه اون روز هم به خوشی گذشت...عصر هم من رفتم پیش دکترم و جواب آزمایشمو بهش نشون دادم..آماده بودم بگه تیروئیدم یا کم کاره یا پر کاره..آخه تو جواب آزمایش خودم که نگاه کرده بودم یکی از اون آزمایشها کمتر از رنجش بود...ولی یه دفعه دیدم که گفت تیروئیدت مشکلی نداره و خوب داره کار میکنه...اینقدر خوشحال شدم که یادم رفت به دکترم بگم واسم گواهی بنویسه برا این استاد مزخرف معارف(آخه رفته بودم ازش اجازه بگیرم که نمیتونم ۵شنبه کلاس برم گفت اگه گواهی بیاری غیبت برات رد نمیکنم...این استاد مزخرف هم گفته بیشتر از ۱ جلسه غیبت حذف میکنم درستو!!!)بعد تو راه خونه یادم افتاد که ای داد بی داد گواهی نگرفتم و راه هم چون خیلی دور بود دیگه نمیشد برگشت!!!!!!!!

از اون طرف هم رفتم خوابگاه خواهر کوچیکه دنبالش که بریم خونه خواهری..

دیگه اینکه روز بعدش که ۳شنبه باشه تعطیل بود و خونه بودیم تا عصر بعد سر شب با خواهری  اینا رفتیم خیابون گردی و رفتیم پارک ساعی..کلی خوش گذشت..هوا هم بسی خنک بود و آخراش داشتیم میلرزیدییمروز بعد هم قرار بود بریم واسه آقایی پالتو بخریم...آقایی صبح اومد خونه خواهری دنبالم..هر کار کردیم آبجی کوچیکه باهامون نیومد...دیگه ما رفتیم یه خیابون خردمند شعبه مرکزی هاکوپیان که کاپشنها و پالتوهاشو ببینیم...هنوز پالتو نیورده بود و فقط کاپشن داشت.کاتالوگش رو نگاه کردیم.. چند تایی آقایی امتحان کرد..یکی  بود خیلی بهش می اومد ولی خیلی قیمتش بالا بود....۱۹۰ هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اصلا کاپشن زیر ۱۸۵ تومن نداشت...ما هم پر رو واسه اینکه کم نیاریم گفتیم ما واسه پالتو اومده بودیم و یارو گفت هفته آینده میرسه برامون برین اون موقع بیاین..ما هم از خدا خاسته گفتیم حتما و اومدیم بیرون و یه عالمه خندیدیممن که دیگه دلم درد گرفته بود...بعدش نازی و مسی(پسر عمه آقایی)هم بهمون اضافه شدن...دفعه اولی بود نازی رو میدیدم..خیلی دختر خوبی بود....بهم میان خدایی.بعد رفتیم مترو  ورفتیم میرداماد که یه چند تا مغازه اونجا رو هم ببینیم(عجب خلایی بودیم ما دیگه!!)جاتون خالی هر جا رفتیم زیر ۲۰۰ تومن نداشتن...آیییییییی خندیدیممممممممظهر شده بود..به اصرار مسی اینا رفتیم طرفای پلاسکو....اونجا هم کلی مغازه رفتیم تا اینکه تو پلاسکو یه پالتوی جیگر دیدیم واسه گلم..رفتیم قیمت گرفتیم گفت ۱۲۰ تومن...رفتیم تو و آقایی پوشید و خوشش اومد و کلی هم بهش می اومد بعد جاتون خالی رو ۱ پالتوی ۱۲۰ تومنی ۴۰ تومن تخفیف گرفتیم!!!!نه اشتباه نکردی عزیزم ۴۰ هزار تومن!!!!!(ٌٌwoooooowww آخه بابا چه خبره تو این م م ل ک ت؟؟؟)حتی اگه یه کوچولو بیشتر چونه میزدیم ۷۰ تومن هم بهمون میداد!!!خلاصه زود خریدیم و اومدیم بیرون ..میخواستیم بریم ناهار بخوریم...سر راه هم رفتیم ۲تا سیم کارت اعتباری ایرانسل که شماره هاش پشت سر همن واسه خودم و آقایی خریدیمبعد رفتیم یه رستورانی که سال قبلش مسی واسه تولدش مهمونمون کرده بود اونجا و ناهار خوردیم..جاتون حسابی خالی بود..اینقدر ما خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم که آخرش من یکی که دیگه خجالت میکشیدم...تو رستوران زدیم که طرح قرمز ایرانسلمون فعال شه...بعد رفتیم خونه هامون...روز بعدش هم آقایی باید میرفت پیش دکترش که آخرشم نرفت (آخرش منو دق میده و میکشه)

منو خواهری هم اول رفتیم ۷ حوض  واسه تولد گذشته مامانی یه بلوز پاییزی ناااااااااز خریدیم بعد رفتیم منوچهری و یه کیف خوشگل واسه داداشی خریدیم و اومدیم خونه ..عصرش هم من و آقایی بلیت برگشت داشتیم....وقتی میخواستم برم راه آهن یادم افتاد انگشتری که با آقایی اون سری خریده بودیمو جا گذاشتم...هر چی دامادمون گفت با آسانسور برو بیارش منم تنبل نرفتم و به خواهری گفتم از پنجره بفرسته پایین...همچین که فرستاد از دستم قل خورد و افتاد تو بوته های جلو خونشون..هر چی هم دنبالش گشتم ندیدمش...مامانیییییییییییییییی من انگشترمو میخوااااااااااااممم...

تو قطار هم همش با آقایی بودیم و خیلی خوش گذشت..اینجا رو فقط آقایی بخونه===>(یادته آقایی موقع خواب ؟؟تخت روبه روی من خوابیده بودی؟ همه خواب بودن ما تا ۲ شب بیدار بودیم و .... خیلی خوش گذشت مگه نه؟)

تهران که بودم میخواسم ۲تا از دوستای وبلاگیمون رو ببینم...ولی نشد..به شایا جونم که اصلا فرصت نشد زنگ بزنم..هم اون سرش شلوغ بود هم من..مرضیه گلم (بوسه تقدیر) هم قرار بود ببینمش ولی محمد گلش مریض شده بود و نتونست بیاد....ایشالا دفعه بعد تما میام ببینمتون...

طرح قرمز ایرانسلمون هم فعال شده و دیگه میترکونیم اس ام اس رو...به قول من تلافی هر چی پول اس ام اس که ریختیم تو جیب مخابرات داریم در میاریمالبته ایرانس فعلا تو شهر خودمون فقط آنت میده و اینجا یونی آنت نمیده..نییییییییییییییییخواااااااااااااااااااام...راستی ۱چیزی بین خودمون باشه ها که ما ایرانسل خریدیم هااا..خانواده من حتی خواهری اینا نمیدونن..ولی آقایی خانوادش میدونن...گفتم میدونن یادم باشه یه مسئله مهمی رو  آخرپست بگم

۲هفته گذشته همش در حال وسیله جمع کردن و اسباب کشی بودیم...واسه همین حتی اصلا وقت نبود سرمو بخارونم ...شنبه این هفته هم از شانس خوبم یکی از استادام که ۸ ساعت باهاش شنبه و ۱شنبه کلاس دارم سرما خورده بود و کلاساشو تعطیل کرد و یکی دیگه از استادام که هم شنبه و ۲شنبه باهاش کلاس دارم همون شنبه گفت استثنا این هفته ۲شنبه نیاین و منم از خدا خواسته بدو بلیت گرفتم و اومدم شهرمون که کمک مامی اینا کنم...پدرم این چند روز در اومد تو اسباب کشی ولی خدا رو شکر ۳شنبه شب تموم شد..شبا اینقدر خسته بودم که تا یکم با آقایی اس ام اس بازی میکردیم وسط حرفامون من خوابم میرد..دفعه اولی که خوابم برده بود آقایی فکر کرده بوده یکی فهمیده و اینا و سابی نگران شده بوده و به آبجی کوچیکه اس ام اس داده که من با خانوم داشتم حرف میزدم یه دفعه دیگه جواب نداده..از شانس بد آقایی آبجی گوشیش خاموش بوده و صبح اس ام اس رسیده بود و اونم تا دیده بود زنگ زده بود به من....اینم از این

آهااا یادم اومد...۳شنبه شب وقتی که بین کارام جیم میزدم و می اومدم اس ام اس هامو چک میکردم دیدم آقایی اس ام اس داده که کجایی؟؟بیا که ۱ اتفاقی افتاده...!!!

دلم ۱دفعه ریخت پایین که چی شده ..نکنه کسی طوریش شده یا یکی فهمیده...اس ام اس دام که چی شده ؟اتفاق بدی افتاده؟؟ گفت اتفاق بد که نه ولی همه قضیه ما رو فهمیدن...آقا منو میگی یخ کردم....گفتم یعنی چی؟؟دیگه آقایی توضیح داد که اون عموی آقایی که بلژیک هست و قضیه ما رو میدونه اومده ایران و زنگ زده آقایی و کلی شوخی باهاش کرده و بعد تلفن که دور هم نشسته بودن شوخی شوخی قضیه ما رو لو داده...خلاصه اینکه همه از جمله...بابای آقایی(مامانش قبلا میدونست)عمش..عمو (س) و خانومش...بابابزرگ و مادر بزرگ و حتی مادر بزرگ بابای آقایی هم قضیه ما رو همه فهمیدن..اولش ناراحت شدم که چرا عمو لو داده....ولی بعدش نمیدونستم ناراحت باشم یا بخندم...بعد چند دقیقه که جا افتاد واسم شدیدا خندم گرفته بود و تو همون حالت احساس ترس هم  میکردم..حسابی خل شدم رفت ننه!!

آقایی خوشحاله از اینکه بقیه فهمیدن...میگه امیدوارتر شدم....چون اگه بابااینا بدونن من یکی رو میخوام بالاخره یه کاری واسم میکنن..همینجوری دست رو دست نمیذارن..هم من هم آقایی از اون روز قاط زدیم..من فکر میکردم فقط من اینجوریم ولی  دیدم نه آقایی هم میگه منم همین حسو دارم...حس میکنم کارمون زودتراز اونی که فکرشو میکردیم درست شه و خیالمون راحت شه...تو رو خدا برامون دعا کنین مشکلی پیش نیاد و زودتر کارمون درست شه...دیشب با آقایی ۱کاری کردیم...دیشب شب تولد امام رضا بود...ازش خواستیم که بهمون عیدی بده و  کارمونو درست کنه و ما رو بهم برسونه....اگه  خدا بخواد و درست بشه اولین سفرمون رو دلم میخواد برم مشهد پیش امام رضا.....یا ضامن آهو تو که ضامن آهو شدی ..ضامن ما هم پیش خدا شو....

بازم از همتون معذرت میخوام که وبلاگاتون تو این مدت نیومدم...دیروز و امروز به اکثرتون سر زدم  و واسه تهداد کمی تونستم کامنت بذارم...اگه کامنت نمیذارم نگین نمیای؟؟نمیخونی؟؟؟نه به خدا وب همتون رو میخونم  ولی فرصت نمیشه کامنت بذارم....از نارسیس جونم هم به همین خاطر معذرت میخوام....باور کن من دوست دارم  و همیشه میام وبت سر میزنم....این وب جدیدتو هم لینک کردم..ببین اون بغل گذاشتم...بووووووووووووووس

پ . ن ۱: امروز بله برون آنی جونمههههههه(یه کوچولو و آقاییش)..براتون بهترینها و بهترین لحظات رو آرزو میکنم...خیلی خوشحالم که مراد دلت..به عشقت رسیدی.....زود بیا از مراسمت برام بگو که حسابی مشتاقم.....

پ. ن ۲:از ۵۹ کیلو شدم ۵۶...هورااااااااااااااااا...۳کیلو کم کردم...هنوز خیلی باید کم کنم..فقط ۱هفته برنج نخوردم یا خیلی خیلی کم...پس من میتونممممممممم!!!

وایییییییی چقدر نوشتم...دستم درد گرفت...اسمایلی ها رو هر وقت تونستم اضافه میکنم الان وقت نیست...فعلا بای تا های....

                                                            خانومی 

یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
سومین سالگرد آشناییمون  و یه عالمه خاطره...

شــــــــــــــــــلام....راهو باز کنین تنبل خانوم وارد میشود  إإإإإهممممممممممممخوفین؟خوشین؟سلامتین؟دماغاتون چاقه؟خوب خودا رو شکر ما هم خوبیم إإإ...چرا همش یقه منه بیچاره رو میگیرین که آپ کنم...یه بارم از جیگر طلای تنبل من بخواین آپ کنه!!!آقایی همینجا اخطار آخر رو بهت میدم دفعه دیگه تو باید آپ کنییییییییی..وگر نه درسته قورتت میدمپارتی بازیم در کار نیستتو این مدت اتفاقات زیادی افتاد..حالا تک به تک میگم چی شده یه چیزی....آپ این دفعه خیلی طولانی میشه ...وقتی بعد ۳ هفته آدم بخواد آپ کنه نتیجش همین میشه..کاریشم نمیتونم بکنم..آخه حیفم میاد براتون نگم  همین اول بگم هر کی حوصله نداره و خوشش نمیاد نخونه!! بعد نیاین بگین زیاد بود ...حوصله نداشتیم و این چیزا..چون خودتون هی گفتین خانومی کجایی؟چرا آپ نمیکنی

*** اول از همه بگم که ۲۲ مرداد سومین سالگرد آشنایی من و آقایی جیگر طلام بود .باباجیییییییی سالگرد آشناییمون مبارککککککککککککککککککک...بووووس.بوووووووووس ...رفتیم تو ۴ سالعشقولک خیلی دووووووووومست داااااااااالم از ۲۲ مرداد بگم براتون....

ساعت ۰:۲۰ :من و عشقولک در حال اس ام اس بازی و تبریکات و  ...(بقیش سانسور)

ساعت ۸:۳۰ :خانومی شدیدا سرما خوره و حالش خوب نبود.۱ قرص خورد و تا ۱۲ ظهر خواب بود و آقایی هم اس ام اس داده بوده ولی خانومی خواب بوده

ساعت ۱۲:۳۰ :خانومی:ای وای گلم ببخشید  حالم خوب نبود خواب بودم نفهمیدم اس ام اس دادی و کلی قربون صدقه هم رفتن تا خانومی یکم حالش بهتر شد

ساعت حدودا ۹ شب :خانومی با وجود مهمونا به بهونه تلفن به خواهرش رفت تو اتاق و یواشکی زنگید به آقاییش تا صدای قشنگشو بشنوه و یکم از دل تنگیش کم شه ولی همینکه صدای آقاییشو شنید آروم اشکاش شروع کرد به ریختن ولی آقایی متوجه اشکای خانومی نشد..آخه خانومی نمیخواست عشقولکو نگران کنه...۱کوشولو با هم حرف زدن و ۱کم دلاشون باز شد

*** یادتونه گفته بودم حالم خوب نیست؟؟؟روز بعدش خوب شدم ولی چند روز پیش اساسی سرما خوردم..هنوزم خوب نشدم...سرما خوردگیهای منم که اصولا یکی دوماهست..تو اوج گرما هم سرما میخورم خفن

***  آقاییم هم از مسافرت اومد و واسه من و خواهری و مامانی سوغاتی آورد البته همشون خوراکی بودن کلوچه و لواشک و این چیزا ولی وقتی فهمیدم چه بلاهایی سرش اومده اونجا کوفتم شد الهی بمیررررررررررم براش مثل اینکه ۱ روز که داشتن میرفتن دریا باید از روی سنگهایی که ارتفاعشون ۳ متر بوده می اومدن پایین که آقایی هم وقتی میخواسته بیاد پایین با اینکه خیلی مواظب بوده پاش سر میخوره و از اون بالا ۲متر پرت میشه پایین رو سنگها زانوها و دستاش ضربه میخوره و زانوهاش پر خون میشه..  داداش آقایی هم که اون بالا بوده پیش خودش گفته بود که ۱۰۰٪ یه جای بدنش شکسته..ولی خدا رو شکر جاییش نشکسته بوده خدایا  یه عالمه شکررررررررررررررت بعد یکی رو روز بعدش که هوا ابری بوده اینا رفتن دریا بعد آفتاب شدید شده و وفتی آقایی از آب اومده بیرون و رفته لباساش که تو ماشین بوده رو یپوشه کلی تو آفتاب میسوزه....کلی بچم سوخته بود و دور گردن و کمر و صورتش....همش پوست پوست شده بود گردن و کمرش بعد دوباره چند روز بعدش تو دریا نزدیک بود غرق شه آقایی میگفت این دریاش برعکس بقیه اول یه دفعه عمیق میشده بعد که یکم میرفتی جلو آب همش تا کمرت میرسیده!!بعد مثل اینکه یه دفعه زیر پاش خالی میشه و دریا آقایی رو که شنا هم بلد نیست رو میکشه پایین ولی خدا رو شکر داداش آقایی که شنا بلد بوده سریع آقایی رو میکشه بیرون...خدایا بازم شکــــــــــــــــــــــــــــــــــرت منم که کلی سرش اینجوری شدم آخه مگه من ازت قول نگرفته بودم که جون شنا بلد نیستی زیاد جلو نری  (آقایی چون چند سال پیش کتفش در رفته بوده نمیتونه ورزشهایی بکنه که به کتفش فشار میاره..آخه میگه کتفم خیلی درد میگیره..مثل شنا..واسه همین شنا بلد نیست )خلاصه آی حرص خوردم

*** یه عصر که داشتیم از پیش دکتر من برمیگشتیم رفتیم واسه من ۱ حلقه تیتانیوم خیلی ناز و پر نگین واسه من خریدیم چند روز بعدش هم رفتیم ۱ حلقه خیلی نازتر واسه عشقولک خریدیمدر ضمن آقایی واسه روز زن بهم یه ست گردنبند و دستبند و گوشواره  خیلی خیلی ناز  با  گلهای ریز سورمه ای بهم هدیه داد..اینقده جیگره بازم مرسی آقایی مرسی مرسی مرسی  حالا اگه ۱ روز عکس گرفتم ازشون میام اینجا میذارم عکسهاشونو

*** راستی  آقایی و مسی(پسر عمش ) ۱ روز بهی(داداش آقایی) رو آوردن و منو بهش معرفی کردن و رفتیم پارک لاله و باز کردیم و بعدشم رفتیم کافی شاپ و کلی خوش گذشت اون روز... گرچه بهی نمیدونم از کجا یه چیزایی در مورد من فهمیده بود..حتی شماره موبایل منو خواهر کوچیکه رو هم داشته ...فقط نمیدونسته کدوم مال منه!! حتی آدرس وبلاگمونو داشت..هم اون قدیمیه که خیلی وقته بستیمش هم اینجا رو و کل آرشیو خونده  ما هم از طریق مسی فهمیدیم..آخه بهی به مسی گفته بوده و گفته که اولین دیدارشونو هم خوندم و کلی خندیدممممم بهشون میدونم اگه فرصت کنه میاد اینجارو میخونه.. من و آقایی حدس میزنیم که احتمالا آقایی اومده تو وب و هیستوری رو پاک نکرده از اونجا پیدا کرده...امان از دست این حواس پرتی این عشقولک من شمارمو هم حتما از تو گوشی آقایی برداشته یواشکی..ولی نکته جالبش اینه که آقایی شماره منو و خواهری رو اصلا سیو نکرده!!!همیشه تا اس ام اس براش میزنم مثل خودم وقتی میخونه به خاطر اینکه کس دیگه ای نخونه سریع پاک میکنه و فقط جوکها رو نگه میداره!!

*** یه روزهم که آقایی اومده بود خونه خواهرم کارای چیدن خونه خواهری رو تموم کنیم(آخه خواهری خونشو عوض کرده بود)وقتی کارا تموم شد میخواستیم بریم واسه من مانتو بخریم....قبل رفتن خواهری گفت من به دلم خورده امشب گ.ش.ت ا.ر.ش.ا.د بهتون گیر میده خیلی حواستون باشه.خلاصه ما رفتیم ۷ تیر..از شانس قشنگمون تا پیاده شدیم ۲...۳ تا از این ماشینهای گ.ش.ت ا.ر.ش.ا.د همزمان با ما رسید اونجا...ما هم سریع رفتیم تو ۱ مغازه...بعد کلی پرو کردن گفتیم بریم ۱ مغازه دیگه..نه اینکه پسندم نشه...سایز من نداشت..یا خیلی تنگ بودن یا گشاد...سایز منو تموم کرده بود..خلاصه اومدیم بیایم بیرون که..همچین از پله ها اومدیم بالا دیدم به به دم در مغازه خانومای پ.ل.ی.س وایستادن...سریع از هم جدا شدیم که بهمون گیر ندن..آخه شانس که نداریم..منم برگشتم روسریمو یکم درست کردم و اومدم بیرون...تا اومدم بیرون دیدم ۱کی از همون خانوما داره هی به من نگاه میکنه...نه آرایش آنچنانی داشتن نه قیافم ضایع بود...فقط واسه مانتوم که ۱کوچولو بالا زانو بود داشت نگام میکرد...داشت می اومد طرفم که گیر بده که منم رومو کردم اونطرف که یعنی اصلا ندیدمت و سریع در رفتم (تازشم من اومده بودم مانتو نو بخرم که بهم گیر ندن ) تا رسیدم به آقایی  از شدت عصبانیت از دست خانومه اینجوری بودم براش گفتم چی شده و قرار شد بریم خونه و فردا صبحش که گیر بازار کمتره بریم واسه خرید...فرداش هم باز رفتیم ۷تیر و همون مغازه همیشگی مانتو خریدیم.

*** عصر همون روز دختر عمه بزرگم و شوهرش و اون یکی دختر عمم و پسر عمم اومدن خونه خواهرم... قرار بود بریم سرزمین عجایب....سر صحبت شد شوهر دختر عمم گفت از نظر من گوشی واسه خانوما باید تا شو باشه..کلی کلاس داره...زنگ میخوره میاریش بالا درشو باز میگنی میگی بفرمایید...بعد گوشی منو دید و گفت به نظر من گوشی خانومی از همتون بهتره..آحه گوشی من تاشو هست.....تا اینجا رو داشته باشین تا تعریف کنم واسه چی اینا رو گفتم!!بعد همگی ۲تا تاکسی سوار شدیم راه افتادیم سمت سرزمین عجایب...تو راه خواهری و دامادمون گفتن زنگ بزن آقایی  و بگو فردا صبح زود آماده دم خونه باشن که با هم بریم جمشیدیه....منم زنگ زدمو قرار مدارو گذاشتم...بعد نزدیکای سرزمین عجایب راننده تاکسی ۱ مسیرو اشتباه رفت و همگی حواسمون رفت به پیدا کردن مسیر...خلاصه رسیدیم و پیاده شدیم...همینجور که داشتیم میرفتیم پیش بقیه همش حس میکردم یه چیزی کمه!!خلاصه اینورو بگرد..اونورو بگرد ای داد بی داد موبایلم نیست نمیدونین چه حالی شدم....همونجا گفتم عجب چشایی داره فلانی!!!گرفتین چی شد؟؟؟

خلاصه باز اینور و اونور نگاه کردم...جایی که پیاده شدیم..گفتم نکنه تو خیابون افتاده باشه..انگاری آب شده بود رفته بود تو زمین....بعد یادم افتاد تو ماشین رو پام بوده و حتما تو ماشین افتادهمنم گریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه همش ما زنگ میزدیم به گوشی من..بقیه میگفتن بابا جوش نزن تو که میخواستی ۱گوشی نو بخری میریم سیم کارتتو میسوزونیم..۱گوشی هم میگیری...منم گریه میگفتم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گوشی برا مامان بود..کلمو میکنه...آخه هدیه روز زن بابام بهش داده بود خلاصه اینقدر که من گریه کردم هر کی اونجا بود فهمید من گوشی گم کردم..خدایی اینقدر جوش زدم که قبلم درد گرفته بود.دیگه اینقدر ما زنگ زدیم به گوشی که دیدم ۱ خانوم که مسافر بوده برداشت...منم گفتم خانوم شما این گوشی رو کجا پیدا کردین...اونم گفت که گوشیتو گم کردی؟ و بعد نمیدونم یه دفعه قطع شد...این بار دامادمون زنگید و قرار شدگوشی رو بده به همون راننده که ۱ آقای پیر بود و اون بیاره همونجایی که سوار شدیم بهمون گوشی رو بده دیگه ۱مقدار خیالمون راحت شدو بقیه گفتن حالا که گوشیت پیدا شده بیا بریم سوار jet pilot شیم خلاصه منم از اینکه گوشیم پیدا شده اینجوری بودم گفتم بریمدیگه جاتون خالی با اون صورت پر اشک رفتیم سوار شدیم..کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی حال داد..اصلا اصلا اصلا جیغ نزدم تازه میگفتم کاش دوباره سوار شیم آخر شب هم رفتیم گوشیمو گرفتیم و خیالم راحت شد.

*** راستش اون شب من و دامادمون و خواهری جلو بقیه ناخواسته سوتی دادیمو اونام اسم آقایی رو فهمیدن و کلا رسما فهمیدن که یه آقایی جیگری در کاره ۱ بار همون اولی که گوشیم گم شد دامادمون و خواهری حواسشون نبود که بقیه پشت سرشونن و گفتن که چون آخرین شماره ای که گرفتی آقایی بوده زنگ بزن بهش و بگو حواسش باشه اگه کسی زنگ زد بهش..منم زنگیدم و با گریه بهش گفتم چی شده...گلم هم کلی اون شب نگران شد ...نانازی ببخش منو..اون شب خیلی اذیتت کردم سوتی دوم هم خودم دادم...قبل پیدا شدن گوشی داشتم با خواهری حرف میزدم و شماره خودمو میگرفتم که شاید یکی برداره..حواسم نبود که پسر عمم پشت خواهرمه و اسم آقایی رو آوردم ولی خدا رو شکر اونام اصلا به رو خودشون نیوردن.فقط سر شام شوهر دختر عمم که مرد خیلی شوخیه اومد پیش ما و با خنده گوشیشو میگرفت طرف من و هی میگفت جون من بیا با گوشی من زنگ بزن به طرف ...هی سر به سرم میذاشت .هی میگفت چه شکلیه؟خوشگله؟اگه سفیده از نوشابه زرد بخور اگه سبزست از نوشابه سیاه بخور..هممون غش کرده بودیم از خنده   فردای اون روز هم صبح زود آقایی و بهی خونه خواهرم بودن...صبحونه خوردیم و رفتیم جمشیدیه...خیلی خوش گذشت اون روز...یادته آقایی؟؟ کلی آب بازی کردیم..آبش اینقدر یخ بود قندیل می بستی...فقط منو خواهری پامونو تو آب کردیم  کلی عکس گرفتیم..عشقولک هم با گوشی خودش از همه عکس گرفت...چند تا عکس ۲تایی هم گرفتیم البته آقایی وقتی رفتن خونه همه عکسها رو ریخته بوده رو لپ تاب و روشون پسورد گذاشته که کسی نبینه بعد موقع برگشتن چون جا نبود بهی رو با بقیه فرستادیم و خودمون ۲ تایی تا خونه اومدیم....سر راه هم ۱ بستی فروشی معروف بود که بستنیاش خدایی حرف نداره....منم اینجوری آقایییییییییییییییییییییییییییییییی  بریم بستنی بخوریم آقایی هم قبول کرد و ۲تایی رفتیم  یواشکی بستنی خوردیم و قرار شد به کسی نگیم...  آخه اگه بقیه می فهمیدن تنهایی و بدون اونا رفتیم اونجا ۱کم ناراحت میشدن...ظهر هم رفتیم خونه خواهری ناهار خوردیمو اونجا کلی سر به سر هم گذاشتیم و حرف زدیم...سر شب هم آقایی اینا رفتن خونشون.وای که چقدر خوش گذشت اون روز..کلا این ۱ماه و ۱هفته ای که تهران بودم  تقریبا هر روز یا روز در میون همو میدیدیم..روی هم رفته خیلی خوب بود و خوش گذشت و حسابی همدیگرو دیدیم...ولی الان که ۲هفتست ندیدمت کلی دلم واست تنگ شده آقایی....خیلی خیلی دلم تنگ شده واست....این خاطره ها رو که میخونم و بعضی ها رو که اینجا نمیشه گفت  یادم میاد یکم دلم آروم میشه...خیلی دوووومست دالممممممممم باباجیییییییییییییییییییییییییییی

 *** چند روز بعدش هم من اومدم شهرمون..از اون روز هم یک سر مهمون داشتیم ..از طرفی هم اکانتم تموم شده بود واسه همین نشد که بیام نت و بهتون سر بزنم. ولی دیشب وبلاگای همتون رو باز کردم و همشون رو خوندم...ولی خوب نشد که براتون کامنت بذارم...خلاصه شرمنده سعی میکنم که برا همتون کامنت بذارم ولی اگه نشد ازم ناراحت نشین  آخه باید کم کم وسایلو جمع و جور کنیم و ببندیم که اگه خدا بخواد قبل ماه رمضون اسباب کشی کنیم بریم خونه جدید چند روز پیش هم رفتم کلاس ورزش ثبت نام کردم تا یکم لاغر شم....هر کی منو میبینه میگه  وایییییی خانومی چقدر تپلی شدی ولی آقایی همش میگه  ۱ کوچولو فقط حق داری کم کنی وزنتو ولی هم مامی و خودم میگیم حداقل ۶ کیلو باید کم کنم اونم تا قبل ماه رمضون و شروع کلاسهای دانشگاه...

 *** به ۲ تا بازی دعوت شدم که فعلا یکی رو انجام میدم تا سر فرصت روی دومی که سخت تره فکر کنم و بیام بنویسم...دختر کوچولوی عزیزم لطف کرده و منو به بازی اگه ۱ تیکه ابر داشتم؟!!دعوت کرده....بعدش هم ترجیها ۱۰ نفرو دعوت میکنی...

اگه ۱ تیکه ابر داشتم ۲کار میکردم: 

۱- با عشقولک روش دراز میکشیدم و کلی به خودم فشارش میدادم تا قشنگ حسش کنم...بعد حسابی غلت میزدیم روش و بالا پایین میپریدیمو  از اون بالا همه رو نگاه میکردیم و میخندیدیم و ... 

۲- با اون ابره یه پالتوی خیلی خوشگل میدوختم و تنم میکردم و میدوییدم و واسه آقاییم ناز میکردم

 آقایی خودم - لاله جونم - فیشو جون -خانوم مهندس-اون یکی خانومی و آقایی - ملودی -آزاده جون(یادداشتهای من)-الهه باران - خانوم کوچولو و آقای گلش -سارا جونم -آرزو -دختر ۲۰ ساله - سحر خانومی که تازگیا داره مامان میشه ساینا جون  و هر کس دیگه ای که دوست داره این بازی رو انجام بده از طرف من دعوته واسه بازی...اووووووه اینا که بیشتر از ۱۰ تاشد ولی امشال نداله..دلم خواست بدعوتم حرفیه؟؟؟ فقط ۱ چیزی هر وقت پست این بازی رو نوشتین خبرم کنین بیام بخونم.

و اما جواب معما:

 باید توجه داشته باشیم که منظور من از دوست یه دوست واقعی یا همون رفیقه و منظور از عشق یه عشق واقعیه.

در این صورت بهترین راه اینه که : ماشین رو به رفیقت بدی و ازش خواهش کنی تا پیرزن رو به بیمارستان برسونه و خودت هم کنار عشقت بمونی.

اینم جواب خود من:اگه من بودم و  واقعا در اون شرایط قرار میگرفتم و چون کلا آدم حساسیم و بعدا دچار عذاب وجدان میشم  و چون همیشه با دوستام راحتم واسه دوستم توضیح میدادمو پیرزن رو با کمک عشقم هر جور که بود سوار ماشین میکردم و میبردمش بیمارستان!!حالا میخواد ماشین ۱ نفر جا داشته باشه!!میخواد ۱۰۰ نفر!!

حالا  به نظر شما کدوم یکی بهتره بود؟؟

راستی تو وب یه تغییراتی دادم..یه چند تا عکس خوشکل تو قالب گذاشتم..چطوره؟؟خوشمل شده یا نه؟؟؟من که خودم کلی حال میکنم باهاش

 خانومی

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

Lilypie Next Birthday Ticker

Lilypie Next Birthday Ticker

من و آقایی گلم مرداد ۱۳۸۳ به طورخیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیمو عاشق هم شدیم . اسفند ۸۳ من اینجا رو ساختم تا خاطرات تلخ و شیرین ، لحضه های به یاد موندنی و روزهای قشنگ عاشقیمون رو
توش ثبت کتیم تا بعدا یادمون نره که برای
به هم رسیدنمون چه سختیهایی کشیدیم !! از همتون میخواییم برامون دعا کنین تا زودتر
به همدیگه برسیم.

شناسنامه کامل ما...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ اگر عضو بلاگ اسکای نیستید نام و ایمیل خود را در پایین وارد کنید





Powered by WebGozar

تعداد بازدیدکنندگان :


Powered by BlogSky.com